چون تو را در روز هيجا بنگرد خصم دغا * گويد از سوز جگر « يا ليتنى كنت تراب »
حزم تو حزميست كان حزم از شباب آرد درنگ * عزم تو عزميست كان عزم از درنگ آرد شتاب
اى قَدَر قُدرت ! كه با سرپنجهء تقدير تو * مىتوان تيهو كند هر لحظه صيد صد عقاب
در دل رادت سخا ، مدغم چنان معنى به لفظ * در تن پاكت هنر ، مضمر چو اندر گل گلاب
گوييا خاكت ز آب فضل و دانش شد خمير * كز تنت منفك نمىگردد ، چو مستى از شراب
ز آن هنرها كز جنابت يادگار دهر شد * چرخ هريك را ملقّب كرده فرد انتخاب
تا صف محشر نخواهد رفت نامت از ميان * آرى ، آرى ، كو كتابى ناسخ امّالكتاب
چامهء « جدّا » ست اين ، يا از فراز نه فلك * مىكند روح القدس توصيف ، آنقدر جناب
خواهم از يزدان دعايش را كه تا از جان كند * زهره در چرخ اين به گلبانگ رباب
تا بهاران را بود چون شرع احمد آب و رنگ * باد درگاه تو را همچون بهاران رنگ و آب
در وصف حجرهء خود گويد
چرخ چو كينتوزد و خنجر زند * بر دل مردان هنرور زند
حُجرهكى داده به من روزگار * كز سيهاى طعنه به قنبر زند