اى عشق !
درون سوختهء من ز چشم تر پيداست * دلِ شكستهام از نالهء سحر پيداست
چه آفتى تو ؟ نمىدانم اى نهالِ اميد * تو را نه سايهء راحت رسان ، نه بر پيداست
تو خود در آينه بنگر كه تا عيان بينى * هرآن بلا كه از آن چشم فتنهگر پيداست
ز چاكِ پيرهنت پى برم به لطفِ تنت * صفاى باغ و چمن از شكاف در پيداست
تو خود چه آفتى اى عشق من ! ندانستم * كه در رهِ تو هزار آفت و خطر پيداست
به خاك ميكده آنسان زديم بوسه ز شوق * كه تا قيام قيامت از آن اثر پيداست
وفاى اشك
بازم گشود عقده ز دل قطرههاى اشك * در حيرتم از اين همه لطف و صفاى اشك
در نيمهشب نياز من و آه سينهسوز * افزون شود ز ريزش بىانتهاى اشك
فرصت نمىدهد كه بنالم ز هجر يار * آبى كه خيزد از دلم اندر قفاى اشك
شبزندهدارىام نگذارد كه ساعتى * بندم ز گريه روزن ماتمسراى اشك
آوارگى و خانه به دوشى و بىكسى * خونابه مىتراودم از ديده جاى اشك
چون عكس ماهتاب كه افتد در آبگير * لرزان فتاده عكس تو در ماوراى اشك
شكر خدا كه هيچكس از خيل عاشقان * چون من نداند و نشناسد بهاى اشك
غير سرشك غم نبود همدمى مرا * اشك است همدمم كه بنازم وفاى اشك