گفت مادر به نور ديدهء خويش * شكوه بىجا بود مقدّر را
قسمت ماست اينكه مىبينى * چه كنم طالعِ بداختر را
سر نپيچم از آنچه خواسته حقّ * ناگزيريم حكمِ داور را
از درِ هركه جويم استمداد * بسته دارد به روى من در را
بسكه شد رونقِ مسلمانى * دست بر دامنيم كافر را
گوييا بردهاند خلق از ياد * گفت و فرمايشِ پيمبر را
يا فراموش كردهاند از اصل * داورىهاى روزِ محشر را
دخترِ بىپدر نخواهد داشت * پوششى زين نمط نكوتر را
زيبد آن جامههاى رنگارنگ * دخترِ مردم توانگر را
بهرِ قوتِ شبش فروختهام * صبح امروز ، كهنه معجر را
تو نبينى مگر عقابِ زمان ؟ * مىزند در هوا كبوتر را !
چون تو در شب به خواب خواهى شد * من بهسوى خدا كنم سر را
يا دلِ منعمان به دست آرد * يا كُشد همچو من بداختر را
نشنوم تا كه آه جانسوزت * كه زند بر دلِ من آذر را
عجز مادر چو ديد طفل يتيم * زود بسترد ديدهء تر را
تا مبادا فسردهتر سازد * مادرِ بينواىِ مضطر را
اشك مادر به رخ دويد چو ديد * اين چنين حالِ رقّتآور را
خم شد و لب نهاد بر لبِ طفل * بوسه داد آن لب چو شكّر را
گفت : اى نور ديده ! غصّه مخور * جُستم اكنون طريق ديگر را
پدرت داده پاىِ سفرهء عقد * به من از مِهر ، حلقهء زر را
گرچه از جان عزيزتر دارم * اوّلين يادگارِ شوهر را
اندر اين كوى مىشناسم من * دكّهء يك يهود زرگر را
به گرو مىدهم به دو فردا * بهر تو اين يگانه زيور را
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 374
مساهمون: سيد محمد باقر برقعى
ص٣٧٤