تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 374

مساهمون:

ص٣٧٤
گفت مادر به نور ديدهء خويش * شكوه بىجا بود مقدّر را قسمت ماست اينكه مىبينى * چه كنم طالعِ بداختر را سر نپيچم از آنچه خواسته حقّ * ناگزيريم حكمِ داور را از درِ هركه جويم استمداد * بسته دارد به روى من در را بس‌كه شد رونقِ مسلمانى * دست بر دامنيم كافر را گوييا برده‌اند خلق از ياد * گفت و فرمايشِ پيمبر را يا فراموش كرده‌اند از اصل * داورىهاى روزِ محشر را دخترِ بىپدر نخواهد داشت * پوششى زين نمط نكوتر را زيبد آن جامه‌هاى رنگارنگ * دخترِ مردم توانگر را بهرِ قوتِ شبش فروخته‌ام * صبح امروز ، كهنه معجر را تو نبينى مگر عقابِ زمان ؟ * مىزند در هوا كبوتر را ! چون تو در شب به خواب خواهى شد * من به‌سوى خدا كنم سر را يا دلِ منعمان به دست آرد * يا كُشد همچو من بداختر را نشنوم تا كه آه جان‌سوزت * كه زند بر دلِ من آذر را عجز مادر چو ديد طفل يتيم * زود بسترد ديدهء تر را تا مبادا فسرده‌تر سازد * مادرِ بينواىِ مضطر را اشك مادر به رخ دويد چو ديد * اين چنين حالِ رقّت‌آور را خم شد و لب نهاد بر لبِ طفل * بوسه داد آن لب چو شكّر را گفت : اى نور ديده ! غصّه مخور * جُستم اكنون طريق ديگر را پدرت داده پاىِ سفرهء عقد * به من از مِهر ، حلقهء زر را گرچه از جان عزيزتر دارم * اوّلين يادگارِ شوهر را اندر اين كوى مىشناسم من * دكّهء يك يهود زرگر را به گرو مىدهم به دو فردا * بهر تو اين يگانه زيور را