تا كه زينت دهم به جامهء سرخ * اين تنِ ناتوان لاغر را
روز ديگر گرفت و برد به كوى * دستِ آن دختر سمن بر را
كرد كارى فلك كه خونين كرد * دلِ ترسا و گبر و كافر را
ناگهان يك سوار بىپروا * زد زمين و بكُشت دختر را
خونِ او ريخت بر پلاس سپيد * گشت گلگون چنانكه داشت اميد
بنده درگاه ولايت
ما خواستارِ درد و غم و رنج و محنتيم * آيينهء تمامنماىِ محبّتيم
پاكيزه خوى و پاك نهاديم و پاك راى * روشن ضمير و پاكدل و پاك طينتيم
واماندهايم و دست زده بر ركاب شاه * غرقِ گناه و تشنهء باران رحمتيم
دل از جهان بريده و در كنج خانقاه * عارى ز بغض و كينه و فارغ ز حشمتيم
ديوانهايم و رهبر فرزانگانِ دهر * گم گشتهايم و راهنماى جماعتيم
بر گردِ همچو دستهء گل گِرد گشتهايم * دلآشنا و شيفتگان مودّتيم
قربان خاك پاى تو يا شِحنة النّجف * رحمى ! كه مستحقّ و سزاوار همّتيم
زان رو بر آسمان زده خرگاه عزّ و جاه * كز بندگانِ درگه شاهِ ولايتيم