تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 375

مساهمون:

ص٣٧٥
تا كه زينت دهم به جامهء سرخ * اين تنِ ناتوان لاغر را روز ديگر گرفت و برد به كوى * دستِ آن دختر سمن بر را كرد كارى فلك كه خونين كرد * دلِ ترسا و گبر و كافر را ناگهان يك سوار بىپروا * زد زمين و بكُشت دختر را خونِ او ريخت بر پلاس سپيد * گشت گلگون چنان‌كه داشت اميد

بنده درگاه ولايت

ما خواستارِ درد و غم و رنج و محنتيم * آيينهء تمام‌نماىِ محبّتيم پاكيزه خوى و پاك نهاديم و پاك راى * روشن ضمير و پاكدل و پاك طينتيم وامانده‌ايم و دست زده بر ركاب شاه * غرقِ گناه و تشنهء باران رحمتيم دل از جهان بريده و در كنج خانقاه * عارى ز بغض و كينه و فارغ ز حشمتيم ديوانه‌ايم و رهبر فرزانگانِ دهر * گم گشته‌ايم و راهنماى جماعتيم بر گردِ همچو دستهء گل گِرد گشته‌ايم * دل‌آشنا و شيفتگان مودّتيم قربان خاك پاى تو يا شِحنة النّجف * رحمى ! كه مستحقّ و سزاوار همّتيم زان رو بر آسمان زده خرگاه عزّ و جاه * كز بندگانِ درگه شاهِ ولايتيم
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 375 | سيد محمد باقر برقعى