به پاى خاست ، به هر در كه شد ، جواب شنيد * كه چاره نيست ، چو قانونِ ملك كور و كر است
شدش يقين كه به دوران زنده بودن او * تلاشش از پىِ رفع قضيّه بىاثر است
براى آنكه پسر از كفالتش برهد * رهى گزيد كه اندر زمانه منحصر است
گرفت زهر و به منزل برفت و خورد و بخفت * به چند ثانيه معلوم شد كه محتضر است
يكى بگفت بدان بيوهء خجسته خصال * چو ديد لحظهء ديگر ز دهر درگذر است
مگر عزيز ندارى تو جانِ شيرين را ؟ * كه بينمت نفس از زور زهر در ثمر است
جواب داد كه : جان را عزيز مىدارم * و ليك ، كشورِ ايران ، ز جان عزيزتر است
بگفت اين سخنِ دلپذير و خوش جان داد * فداى آنكه چنو ، جان به راهِ ايران داد
مهر مادر
دخترِ خردسال بىپدرى * گفت روزى به گريه مادر را
در گذرگه به جامهء گلگون * ديدهام دختران ديگر را
نزد آن دختران خجل گردم * چون ز خانه برون كنم سر را
كند افسرده اين پلاسِ سپيد * منِ آزردهء مكدّر را
اين پلاك سپيد بر تنِ من * مىكند كارِ نوكِ خنجر را
بايد امروز بهرِ من بخرى * يكى از آن ثياب احمر را