تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 373

مساهمون:

ص٣٧٣
به پاى خاست ، به هر در كه شد ، جواب شنيد * كه چاره نيست ، چو قانونِ ملك كور و كر است شدش يقين كه به دوران زنده بودن او * تلاشش از پىِ رفع قضيّه بىاثر است براى آنكه پسر از كفالتش برهد * رهى گزيد كه اندر زمانه منحصر است گرفت زهر و به منزل برفت و خورد و بخفت * به چند ثانيه معلوم شد كه محتضر است يكى بگفت بدان بيوهء خجسته خصال * چو ديد لحظهء ديگر ز دهر درگذر است مگر عزيز ندارى تو جانِ شيرين را ؟ * كه بينمت نفس از زور زهر در ثمر است جواب داد كه : جان را عزيز مىدارم * و ليك ، كشورِ ايران ، ز جان عزيزتر است بگفت اين سخنِ دل‌پذير و خوش جان داد * فداى آنكه چنو ، جان به راهِ ايران داد

مهر مادر

دخترِ خردسال بىپدرى * گفت روزى به گريه مادر را در گذرگه به جامهء گلگون * ديده‌ام دختران ديگر را نزد آن دختران خجل گردم * چون ز خانه برون كنم سر را كند افسرده اين پلاسِ سپيد * منِ آزردهء مكدّر را اين پلاك سپيد بر تنِ من * مىكند كارِ نوكِ خنجر را بايد امروز بهرِ من بخرى * يكى از آن ثياب احمر را