گرفت تيغ و به شادى به مادرِ خود گفت * كه : افتخارِ من اندر نثارِ جان و سر است
به تيغ بوسه زد و ، شادمانه عازم گشت * ولى زمانه نه دايم موافقِ بشر است
به گوشِ حاكمِ شهر اين قضيّه چون كه رسيد * جواب داد كه قانونِ مُلك معتبر است
نوشته است به قانون كه : هركه را پسرى * بود يگانه ، معاف از تمامِ شور و شر است
جوان به شهر بماند و به پيشِ مادرِ خويش * كه در غيابِ وى آن بيوهزن به رنج در است
كفيلِ مادرِ افتادهء عليلى را * كجا اجازتِ پيكار و جنگِ پرخطر است ؟
چو پيرهزن بشد آگه ، به گريه داد پيام * كه ظلم و جور ، نه آيينِ مردِ دادگر است
جوابِ مامِ وطن را چه گويم ؟ ار گويد : * تو را كه يك پسرِ نامدارِ پرهنر است
چرا كمك نكند نور ديدگانِ مرا ؟ * تُفو بِدو ! كه وطن را درخت بىثمر است !
مدافعين وطن را سر اوفتد بر خاك * سرِ جوان تو آنگه به متّكاىِ پر است
من اين يگانه به ميدان روانه خواهم كرد * بدان يگانه خدايى كه خالق بشر است
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 372
مساهمون: سيد محمد باقر برقعى
ص٣٧٢