من آن طاير خستهبالم كه عمرم * به سر شد در انديشهء دام و دانه
همه عمر بار بلا را پذيره * همه روز تير خطا را نشانه
پريشانى آشيان من ، از من * پريشانى من همه ز آشيانه
غبارى گرفتهست آيينهء دل * كجاييد اى گريههاى شبانه ؟
تو اى نازنين من ، اى مايهء ناز * مكن ديگر افسردگى را بهانه
فروريز زلف سيه را به دامان * فروگير بار بلا را ز شانه
بسيط زمين جاى آسودگى نيست * ز من پرس رنجآزماى زمانه
چو آسودگى بهرهاى نيست كس را * به آزادگى روى كن زين ميانه
سخن چون برآيد ز دل بر دل آيد * سرود كهن يا نو آيين ترانه
من اين چامه را در هواى تو گفتم * كه ماند ز من در جهان جاودانه
بوشهر محروم
ديدهء بيننده چون افتد بر اين دريا كران * كور باشد گر نگردد زين تماشا خونفشان
هر قدم ويرانهاى بر شهر متروكى گواه * هر كران بيچارهاى از خلق محرومى نشان
اشكها در ديدگان خشكيده چون دُرّ در صدف * رنگها در گونهها پژمرده چون گل در خزان
رخت بربسته است از بىمرغزارى چارچاى * بال بگشادهست از بىآشيانى ماكيان
موج دريا چون بجنبد از نسيمى نيمشب * لرزهها افتد بناى شهر را در استخوان
جاى گل ناكامى و اندوه رويد از زمين * جاى باران ، محنت و ادبار بارد ز آسمان
دل به توفان بلا بسپرده در درياى مرگ * مردم اندر موج ماهى خورد و ماهى مردمان
آب از گوهر گرانتر ، نان ز جان نايابتر * زير اين بار گران بخشند جانها رايگان
صف كشند از شامگه تا بامداد از بهر آب * كوزه در كف ، مرد و زن ، خرد و كلان ، پير و جوان
بامدادان با سفالين تهى آيند باز * مانده از خشكى زبانها چون سفالين در دهان
اين سخن افسانه خواهد شد كه خلقى بىپناه * بر لب آب حيات از تشنگى دادند جان
فرصتى اى اشك سوزان ، مهلتى اى آه سرد ! * تا بينديشم به حال اين گروه ناتوان