تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 366

مساهمون:

ص٣٦٦
من آن طاير خسته‌بالم كه عمرم * به سر شد در انديشهء دام و دانه همه عمر بار بلا را پذيره * همه روز تير خطا را نشانه پريشانى آشيان من ، از من * پريشانى من همه ز آشيانه غبارى گرفته‌ست آيينهء دل * كجاييد اى گريه‌هاى شبانه ؟ تو اى نازنين من ، اى مايهء ناز * مكن ديگر افسردگى را بهانه فروريز زلف سيه را به دامان * فروگير بار بلا را ز شانه بسيط زمين جاى آسودگى نيست * ز من پرس رنج‌آزماى زمانه چو آسودگى بهره‌اى نيست كس را * به آزادگى روى كن زين ميانه سخن چون برآيد ز دل بر دل آيد * سرود كهن يا نو آيين ترانه من اين چامه را در هواى تو گفتم * كه ماند ز من در جهان جاودانه

بوشهر محروم

ديدهء بيننده چون افتد بر اين دريا كران * كور باشد گر نگردد زين تماشا خون‌فشان هر قدم ويرانه‌اى بر شهر متروكى گواه * هر كران بيچاره‌اى از خلق محرومى نشان اشك‌ها در ديدگان خشكيده چون دُرّ در صدف * رنگ‌ها در گونه‌ها پژمرده چون گل در خزان رخت بربسته است از بىمرغزارى چارچاى * بال بگشاده‌ست از بىآشيانى ماكيان موج دريا چون بجنبد از نسيمى نيم‌شب * لرزه‌ها افتد بناى شهر را در استخوان جاى گل ناكامى و اندوه رويد از زمين * جاى باران ، محنت و ادبار بارد ز آسمان دل به توفان بلا بسپرده در درياى مرگ * مردم اندر موج ماهى خورد و ماهى مردمان آب از گوهر گران‌تر ، نان ز جان ناياب‌تر * زير اين بار گران بخشند جان‌ها رايگان صف كشند از شامگه تا بامداد از بهر آب * كوزه در كف ، مرد و زن ، خرد و كلان ، پير و جوان بامدادان با سفالين تهى آيند باز * مانده از خشكى زبان‌ها چون سفالين در دهان اين سخن افسانه خواهد شد كه خلقى بىپناه * بر لب آب حيات از تشنگى دادند جان فرصتى اى اشك سوزان ، مهلتى اى آه سرد ! * تا بينديشم به حال اين گروه ناتوان