نى غلط گفتم ببار اى ديده چندان اشك درد * تا بيفزايى يكى دريا بر اين دريا كران
روزى اين ويرانه ، شهرى بود و در آن مردمى * شهر اندر آن بزرگان ، مردمى بازارگان
چين به چهر آب مىافتاد و با هر چين موج * كشتى چين مىرسيد و كشتى هندوستان
كاروانها مىرسيد از ساحل رود ارس * وز صفاهان و خراسان وز رى و مازندران
چون شد آن غوغاى دريا بار و كو آن بارها ؟ * اى دريغ ! آن كاروان سالارها و آن كاروان
نى خطا كردم كه اينك كاروانها مىرسند * كاروانها از گدايان ، بارشان رنج گران
كاروانها محنت و درماندگىشان زاد راه * كاروانها خفته در بانگ جرسهاشان فغان
كاروانها مانده از سرمنزل مقصود دور * كاروانها رفته از ياد ديار و خان و مان
كاروانها برده تارى توشهء درد و نياز * كاروانها رنج و غم آورده از رى ارمغان
باش تا بىپردهتر گويم سخن از پايتخت * اى عروس خفته در موج پرند و پرنيان !
اى به دامان تو از آغوش البرز بلند * چشمهها جوشيده چون از چشم من اشك روان
اى به تجريشات چمنهاى بهاران فرش سبز * اى به دربندت درختان تناور سايبان
اى به بازار تو گوناگون متاع شرق و غرب * اى به گلزار تو رنگارنگ گلهاى جهان
اى شده ويرانه ملكى تا تو آبادان شوى * اى شده ناكام قومى تا تو باشى كامران
هيچ دانى جان سپردن در غم يك قطره آب ؟ * هيچ بينى رنج بردن در پى يك پاره نان ؟
برده كشتى مراد از چهار موج غم برون * ناخدايان را چه غم زين كشتى بىبادبان ؟
با شمايم با شما ، اى كارفرمايان ملك ! * اى خداوندان تدبير ، اى رجال كاردان !
پيش از آن كاين خستهجان سهراب ميرد نامراد * نوشدارويى رسانيدش به زخم خونچكان
ور نه گر اين سال و اين حال است تا ديگر بهار * نامى از بوشهر و بوشهرى نماند در ميان
افسانه
اگر آن خندهء مستانه نبود
و آن تبسّم كه در آن پرتو صد امّيد است شادى خاطر ديوانه نبود