سترده اشك نشان تبسّم از لب ما * كه شادمانىمان كم ز سوگوارى نيست
اگر به تهمت آزادگى گرفتاريم * چه غم كه گر غم جان هست و شرمسارى نيست
سلامت و سر ناسازگار من ؟ هيهات ! * كه تاب سوختنم هست و سازگارى نيست
راز مستى
پيمانه پر كن از مى ، اى پير مىفروشان * تا ساغرى بنوشم ، با ياد دُردنوشان
ديشب به ياد ياران ، ديديم در خرابات * چشم پياله خون ريز ، خون قرابه جوشان
شرم آيدم به جامى ، ناليدن از غم و درد * زان رازها كه خواندم در ديدهء خموشان
اى بار خرمن زلف ، بر دوش ناز پرورد * رحمى ! كه خوشهچيناند اين بار غم به دوشان
گر خود دلى و دردى ، دارى بيا كه مردى * كان سوى اين ديار است ، بازار خودفروشان
دوران كه گيرد آسان ، بر خويشتن شناسان * دانى كه سخت گيرد بر خيل سختكوشان
مينا به گوش ساغر ، مىگفت راز مستى * وين نكته چون توان گفت جز با سخن نيوشان ؟
آزادگى
خوش دولتيست سرخوش و دلشاد زيستن * آزادگى گزيدن و آزاد زيستن
آسوده از كشاكش توفان ظلم و جور * در خانهاى به مردمى آباد زيستن
مرگ است اگرچه زندگىاش نام كردهاند * در زير تازيانهء بيداد زيستن
ننگ است چند روزه كوتاه عمر را * با تلخى شكنجهء جلّاد زيستن
روى سحر نديدن و در تيره شام عمر * لرزان چو شمع درگذر باد زيستن
مردى به مردمى و شرف جان سپردن است * نه با خيال ماندن و با ياد زيستن
طاير خسته بال
به گردابى افتادهام جاودانه * در اين ژرف درياى پنهان كرانه
چو بىبادبان زورقى روز توفان * كه موجش ز هر سو زند تازيانه