تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 365

مساهمون:

ص٣٦٥
سترده اشك نشان تبسّم از لب ما * كه شادمانىمان كم ز سوگوارى نيست اگر به تهمت آزادگى گرفتاريم * چه غم كه گر غم جان هست و شرمسارى نيست سلامت و سر ناسازگار من ؟ هيهات ! * كه تاب سوختنم هست و سازگارى نيست

راز مستى

پيمانه پر كن از مى ، اى پير مىفروشان * تا ساغرى بنوشم ، با ياد دُردنوشان ديشب به ياد ياران ، ديديم در خرابات * چشم پياله خون ريز ، خون قرابه جوشان شرم آيدم به جامى ، ناليدن از غم و درد * زان رازها كه خواندم در ديدهء خموشان اى بار خرمن زلف ، بر دوش ناز پرورد * رحمى ! كه خوشه‌چين‌اند اين بار غم به دوشان گر خود دلى و دردى ، دارى بيا كه مردى * كان سوى اين ديار است ، بازار خودفروشان دوران كه گيرد آسان ، بر خويشتن شناسان * دانى كه سخت گيرد بر خيل سخت‌كوشان مينا به گوش ساغر ، مىگفت راز مستى * وين نكته چون توان گفت جز با سخن نيوشان ؟

آزادگى

خوش دولتيست سرخوش و دلشاد زيستن * آزادگى گزيدن و آزاد زيستن آسوده از كشاكش توفان ظلم و جور * در خانه‌اى به مردمى آباد زيستن مرگ است اگرچه زندگىاش نام كرده‌اند * در زير تازيانهء بيداد زيستن ننگ است چند روزه كوتاه عمر را * با تلخى شكنجهء جلّاد زيستن روى سحر نديدن و در تيره شام عمر * لرزان چو شمع درگذر باد زيستن مردى به مردمى و شرف جان سپردن است * نه با خيال ماندن و با ياد زيستن

طاير خسته بال

به گردابى افتاده‌ام جاودانه * در اين ژرف درياى پنهان كرانه چو بىبادبان زورقى روز توفان * كه موجش ز هر سو زند تازيانه