به چه رو مىرستيم ؟
برگ
پير خرد يكنفس آسوده بود
خلوت فرموده بود
كودك دل رفت و دوزانو نشست
مست مست
گفت : تو را فرصت تعليم هست ؟
گفت : هست .
گفت كه اى خستهترين رهنورد
بر رُخت از گردش ايّام گرد
سوخته و ساخته با گرم و سرد
چيست برازندهء بالاى مرد ؟
گفت : درد .
* گفت : چه بود اين همه فرزانگى
راستترين راستى زندگى ؟
پير كه اسرار خرد خوانده بود
ناگه از شاخهاى افتاده برگ
گفت : مرگ .