ز گفتهء تو سرم مست گشت تا گفتى * سخن بگوى كه سرمست گردم از سخنت
دولت آزادگى
هردم از اين كاروان ، همسفران مىروند * راز درنگ تو چيست ؟ تا دگران مىروند
دور دريغ است و درد وين دوسه وامانده مرد * يا نگران ماندهاند يا نگران مىروند
ديدهء بينا چه سود ، يا شنواگوش هوش * تا به ره كام و ناز ، كور و كران مىروند
ابر مگر خود گريست بر چمن از درد و داغ * كاين همه گلهاى باغ جامهدران مىروند
دولت آزادگى ، در گرو سادگيست * زير گرانبار آز ، بىخبران مىروند
سبزه و جوى و بهشت ، دل ز كف ما نبرد * در پى آب و علف ، جانوران مىروند
اين نه منم گردوار ، دستخوش گردباد * موج بلند بلاست ، جمله بر آن مىروند
قصّهء درد
مىرسد هر نفس از راه به ياران ستمى * چون توان يكنفس آسود ز بيداد غمى
خشك شد كشت وفا ، همّتى اى اشك نياز * تا بر اين مزرعهء سوخته باريم غمى
رنجها بردى و كس درد تو هرگز نشناخت * آخر اى خاطر آزرده ! بياساى دمى
اين كرامت بسات ، اى سوختهء آتش فقر * كه بمُردى و نماندى به اميد كرمى
شرمشان باد ز سوداى بزرگى ، آن قوم * كه جهانى بفروشند به بوى درمى
جان فداى قدم نادره مردانى باد * كه كم و بيش بگردند به هر بيش و كمى
شعرم از قصهء درد است ، ببخشاى به من * كه طرب راه نيابد به درون دژمى
تهمت آزادگى
هزار درد نهان هست و جاى زارى نيست * كه دم ز غم زدن آيين رازدارى نيست
اميد مردمىام سوى اين ديار آورد * دريغ و درد ! كه جاى اميدوارى نيست
در آن ديار كه زاغ و زغن هزارانند * مجال دم زدن بلبل بهارى نيست