تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 330

مساهمون:

ص٣٣٠

ترسيم خيال

فداى گردش چشمت شوم اميد دلم * كه با نگاه تو پيوند خورده آب و گلم نگاه ملتمس را دمى پذيرا باش * به نيشخند مكن بيش از اين خز خود خجلم گشوده دام بلا رشته محبت تو * به جان دوست كه اين رشته را نمىگسلم خيال روى تو ترسيم مىنمودم دوش * رسيد بر شكن زلف ناله كرد قلم اشارت از تو و تسليم جان و تن از من * بيازماى در اين وهله گفته و عملم تو در خيال جدايى و من اميد وصال * ز بخت خويش و ز پايان كار منفعلم به آتشى كه فكندى بدل ز بيم و اميد * به بزم خوف و رجايت چو شمع مشتعلم من و رسيده بكام و مراد خو هيهات * كه خود به امر قضا نامراد از ازلم بيا عزيزترين مونس دل « ثابت » * گرفته از تو معانى چكامه و غزلم

بىقرار

به ياد روى تو امشب دلم بهانه گرفت * به بهانه باز پى گريهء شبانه گرفت دوباره آتش عشقت به جان شرر افكند * دوباره تير غمت قلب من نشانه گرفت بيا بيا كه دگر تاب انتظار نماند * بيا بيا كه مرا شور عاشقانه گرفت گلى كه بود مرا مايهء نشاط و اميد * خزان حادثه و گردش زمانه گرفت از آن زمان كه برفتى و ترك من كردى * غمت بر سينهء سوزانم آشيانه گرفت گمان مدار كه باور كنم جدايى را * كه مرغ دل هب هواى تو آب و دانه گرفت متاع عشق تو ، سودا نمىكنم هرگز * كه تار زلف تو دندانه‌هاى شانه گرفت نياز من شود افزون ، تو هرچه ناز كنى * اميد وصل ، افق‌هاى بيكرانه گرفت چه جرم داشته « ثابت » چنين به امر قضا * فلك سراسر عمرش به تازيانه گرفت