ترسيم خيال
فداى گردش چشمت شوم اميد دلم * كه با نگاه تو پيوند خورده آب و گلم
نگاه ملتمس را دمى پذيرا باش * به نيشخند مكن بيش از اين خز خود خجلم
گشوده دام بلا رشته محبت تو * به جان دوست كه اين رشته را نمىگسلم
خيال روى تو ترسيم مىنمودم دوش * رسيد بر شكن زلف ناله كرد قلم
اشارت از تو و تسليم جان و تن از من * بيازماى در اين وهله گفته و عملم
تو در خيال جدايى و من اميد وصال * ز بخت خويش و ز پايان كار منفعلم
به آتشى كه فكندى بدل ز بيم و اميد * به بزم خوف و رجايت چو شمع مشتعلم
من و رسيده بكام و مراد خو هيهات * كه خود به امر قضا نامراد از ازلم
بيا عزيزترين مونس دل « ثابت » * گرفته از تو معانى چكامه و غزلم
بىقرار
به ياد روى تو امشب دلم بهانه گرفت * به بهانه باز پى گريهء شبانه گرفت
دوباره آتش عشقت به جان شرر افكند * دوباره تير غمت قلب من نشانه گرفت
بيا بيا كه دگر تاب انتظار نماند * بيا بيا كه مرا شور عاشقانه گرفت
گلى كه بود مرا مايهء نشاط و اميد * خزان حادثه و گردش زمانه گرفت
از آن زمان كه برفتى و ترك من كردى * غمت بر سينهء سوزانم آشيانه گرفت
گمان مدار كه باور كنم جدايى را * كه مرغ دل هب هواى تو آب و دانه گرفت
متاع عشق تو ، سودا نمىكنم هرگز * كه تار زلف تو دندانههاى شانه گرفت
نياز من شود افزون ، تو هرچه ناز كنى * اميد وصل ، افقهاى بيكرانه گرفت
چه جرم داشته « ثابت » چنين به امر قضا * فلك سراسر عمرش به تازيانه گرفت