شب مهتابى
آن شب چه غوغا با دلم مهتاب مىكرد * چشم نبردى تن به تن با خواب مىكرد
مهتاب آن شب با سخاوت نور مىريخت * هر نقطه تاريك را ردياب مىكرد
در خواب و بيدارى به سير ماجراها * يك دستهگل ديدم سفر با آب مىكرد
ناگه تجسم يافت معشوقى جفاكار * آن دستهگل رد كرده و پرتاب مىكرد
غافل كه با اين كار خود آن خرمن گل * غرق وصال يار ديرين آب مىكرد
آن عاشق مسكين ز فرط بىقرارى * هر ناظرى را خود به خود بىتاب مىكرد
در جاى ديگر مادرى با صوت لالا * آرام طفل كوچكش را خواب مىكرد
جاى دگر دلدادهاى در حال نجوا * بر پا سرود عشقهاى ناب مىكرد
هر گوشهاى صاحبدلى با لعل نوشين * لبتشنگان را عشق سيراب مىكرد
از دور آهنگ اذان و صوت قرآن * شوق عبادت بر دل احباب مىكرد
همراه با شبنم نسيم صبحگاهى * گلهاى خوابآلوده را شاداب مىكرد
« ثابت » كه خود غرق گنه در اين جهان بود * بهر شفاعت عشق را اسباب مىكرد
در جستجوى دوست
در هوايت سر به كوه و دشت و صحرا مىزنم * هركجا گيرم سراغت ، سر بر آنجا مىزنم
تا مگر گيرم نشان از موج و از طوفان ز تو * هرچه بادا باد من هم دل به دريا مىزنم
خلق در خوابند و من تنهاى تنها تا سحر * با خيالت كوچههاى شهر را پا مىزنم
تا كه اندر پيش چشمانم بماند ماندگار * در ضميرم نقش آن روى دلآرا مىزنم
نگسلد تا رشتهء اميدم از روز وصال * من گره امروز را دائم به فردا مىزنم
نيمهشبها خواب از چشمم گريزان مىشود * قاب عكس خاطرات را به رؤيا مىزنم
گر بگوئى جان بده تا روى بنمايم تو را * جان به كف آماده بر اين شرط معنا مىزنم
گفت « ثابت » گروهى باشد مرا بر قرب دوست * خويش را در آب و آتش بىمحابا مىزنم