پحسّ مىكنم هنگامهء كوچ است * با دردهاى شعله پروردم . . .
يك شب بارانى
كمكم دلم نصيب فراموشى * كمكم دلم روانهء ويرانيست
بايد اسير خلوت خود باشم * وقتى زمانه رنگ پريشانيست
*
يك شعله از نگاه تو را بايد * فانوس راه خويش نگه دارم
وقت كه جاده مبهم و تاريك است * وقتى هواى حادثه توفانيست
*
تقويم چشمهاى تو خورشيدى * دنيا بدون چشم تو تاريك است
هر چهار فصل زندگىام امّا * حيران كوچههاى زمستانيست
*
بُغضى غريب آمده تا امشب * همسايهء هميشهء من باشد
اى خوب ! شانههاى عزيزت كو ؟ ! * امشب نويد يك شب بارانيست
*
بايد براى اين دل آشوبم * يك پنجره به سمت تو بگشايم
وقتى كه روبهرو همه ديوار است * وقتى كه قلبها همه سيمانيست
*
عمريست زير سقف كبود شهر * با مردمان فاصله خو كردم
بايد كه كولهبار سفر را بست * همصحبتى براى من اينجا نيست
يلدا
هر بامداد
خورشيد از چشمهاى تو برمىخيزد