و غروب
بر شناههاى من مىريزد
امشب را بدون چشمهايت ؟ !
چه يلدايى ؟ !
كوچ
شب
از كوچه گذشت
و پرستوها
از كوچ بازگشتند
و من هنوز دستهاى كريم تو را مىجويم
اى خوب !
اى تمامت دنيايى !
بىقرارىام را
سر به ديوار نهادهام
بيا !
بيا كه كبوتران
انتهاى مرا پيشبينى كردهاند .
آرزوى قشنگ
مىخواهم سبز بايستم
چنان درختان
و سرخ بميرم
چنانكه شهيدان
آرى
چه سرگذشت قشنگى است
سبز
سرخ . . .