غربت انسان
بايد براى غربت انسان گريستن * بر سفرههاى منتظر نان گريستن
بايد به حالِ مردم نامهربان شهر * مانند ابر در شبِ باران گريستن
بايد براى اين همه بُغضى كه در گلوست * شب را بهانه كردن و پنهان گريستن
*
در روزگار وحشت و تشويش و اضطراب * بايد براى غربت انسان گريستن
فتنهخيز
تا چشمهاى فتنهخيزت را ز هم وا مىكنى * خورشيد را در آسمان شهر رسوا مىكنى
وقتى نسيم خندهات بر دشتِ جانم مىوزد * خود را ميان اين دلِ آشفتهام جا مىكنى
چنديست خوبِ نازنين ! خورشيد شبهاى زمين * با اين دلِ يكلاقبا ، امروز و فردا مىكنى
بايد بپوشى چهره را ، ور نه تو با اين دلبرى * صد فتنه در هر گوشهاى از شهر بر پا مىكنى
تنها نه دل بُردى ز من ، اى پرنيان خوشسخن * يك آسمان پروانه را غرق تماشا مىكنى
سبوى چشمهات
مىنشينم روبهرويت ، روبهروى چشمهات * مىسپارم دل به آهنگ نكوى چشمهات
جرعهنوش ساغر ميخانهء چشم توام * پُر كن اين جام دلم را از سبوى چشمهات
مىنشينم در نگاه روشنت زُل مىزنم * تا بگيرم رنگ و بو از آبروى چشمهات
يك جهان پروانه ، وقتى پلك مىبندى عزيز ! * جاى مىگيرند مشتاقانه روى چشمهات
شيوهء چشم تو را دارد تمام شعرهام * اين غزل هم شد اسير رنگ و بوى چشمهات
تا تمام لحظههايم شعر باشند و شراب * مىنشينم روبهرويت ، روبهروى چشمهات
انتظار
بىتو چه سخت مىگذرد روزگار من * « خود را به من نشان بده آيينهوار من »
اى آفتاب ! خيره به راهت نشستهام * رحمى به حال ديدهء چشم انتظار من