بوى پاييز
بىتو هر شب مىنشينم در كنار خويشتن * اشك مىريزم به حال روزگار خويشتن
سخت دلتنگم ازاينپس كوچههاى روزگار * دوست دارم زندگى را در حصار خويشتن
بىتو من هم ناگهان آهنگ رفتن مىكنم * مىگذارم غم بماند يادگار خويشتن
*
بىتو در كُنج اتاق خانه ، خلوت مىكنم * اشك مىريزم به حالِ روزگار خويشتن
در حوالى عشق
شكستى شدهام - ها - برس به فريادم * و بىتو سست شدهست اى عزيز بنيادم
به التفات كسى دل ندادهام هرگز * همينكه گاهبهگاهى تو مىكنى يادم
شبى به خانهء ما سر بزن گناه كه نيست * ببين كه در غم عشقت چقدر فرهادم
گناه چشم سياه تو بود ، اى شيرين ! * كه در حوالى عشقت به دام افتادم
هميشه نام تو در ذهن شعرهاى من است * و گرنه دفتر خود را به باد مىدادم
پاييز درد
بهار بىتو مرا چون خزانى از درداست * فضاى كوچهء دلتنگ خاطرم سرد است
هميشه بىتو دلم هاىهاى غم دارد * و برگبرگ درختان باورم زرد است
دل غريب من - آن ساقه شكستهء عشق - * پس از تو با غم غربت چه خوب خو كرده است
كجاست دست تو تا رام سازد اين دل را * دلى كه بعد تو بىآشيان و ولگرد است
تمام زندگى من فداى چشمانت * بيا كنار دلم روزگار نامرد است
*
اگرچه قلب من از عشق مىتپد ، امّا * سرود زندگى بىتو بودنم درد است