مرا به قهر بگويد سوى شكنجه كشند * اگر به مهر بخوانند و بر سر خوانم
ز درد دندان آتش به من درافتادى * اگرنه سيل روان مىشدى ز مژگانم
به كام من شده دندان سياه چون انگشت * ز بس گذشته بر آن آه آتش افشانم
دهان چه كورهء حدّاد شد ز آتش دل * عجب مدار چو بينى سياه دندانم
بدانكه خلق ز دندان من نفور برد * كسى نبيند هرگز دهان خندانم
ز بسكه بر سر دندان كشيدهام تيمار * گهِ نوشتن از شكل « سين » هراسانم
عجب كه رحمت يزدان به جان من نرسد * بدين صفت كه چو ايّوب اسير كرمانم
من اين كه گفتم زنهار تا نپندارى * كه شكوه بود و شكايت ز كار يزدانم
هرآنچه بر سر من مىرود سزاى من است * كه كردههاى بد خويش ، خويشتن دانم
مرانم از در و يكلحظهاى به خود مگذار * ز غير دور كن و سوى خويشتن خوانم
در راه دوست
از تو اى دوست به هر رهگذرى مىبينم * يا دل سوخته يا چشم ترى مىبينم
عيب زاهد همه آن است كه اين عشق مرا * عيب دانست و من آن را هنرى مىبينم
به به دو نيك جهان دل منهاى خواجه كه من * اين بد و نيك به دست دگرى مىبينم
شاهى آن است كه سر در قدم دوست نهند * ور نه در تاج شهى دردسرى مىبينم
اساس دولت
ديشب به روى من در دولت گشاده بود * كان مه نشسته با من و شمع ايستاده بود
دلبر نديم و مى به قدح ، چنگ در خروش * آماده بود هرچه دلم را اراده بود
ديگر نبود در دل من عقدهاى كه يار * از زلف بسته ، كار دلم را گشاده بود
معلوم من نشد كه بهشت است يا كه روى * يا بامداد كز دل شب صبح زاده بود
تا با شدت بنوش و بنوشان و شاد باش * كاين بود اصل دولت و باقى زياده بود
عيسى عروج كرد كه با خود نداشت هيچ * قارون به خاك رفت كه دولت نهاده بود
با هركه دم زديم دورويى چو جام كرد * با ما كسى كه صافدلى كرده باده بود