در راه دوست
از تو اى دوست به هر رهگذرى مىبينم * يا دل سوخته يا چشم ترى مىبينم
عيب زاهد همه آن است كه اين عشق مرا * عيب دانست و من آن را هنرى مىبينم
به بد و نيك جهان دل منهاى خواجه كه من * اين بد و نيك به دست دگرى مىبينم
شاهى آن است كه سر در قدم دوست نهند * ور نه در تاج شهى درد سرى مىبينم
لغز ساعت
چيست آن سيمين تن خورشيد شكل مه عذار * بىزان و بذلهگو ، بىدست و پا رهسپار
لعبتى شيرين سخن هردم يكى را همزبان * دلبرى سيمين بدن ، هر شب يكى را در كنار
نو عروسى بىحجاب و شاهدى بىروىپوش * ساده در ظاهر ، ولى باطن همه نقش و نگار
گاه چون دزدان به يك پايش بياويزند سخت * گاه چون شاهان بپوشندش لباس زرنگار
روز و شب در ناله و يكدم چو مىماند خموش * مىدهند از روى خشمش گوشمال بىشمار
خانهاى در وى دو دزد تنگ چشم سخت دل * پايشان در بند و با آن بند دايم راهوار
دو رفيقاند ، اندر آن پويا به يكره كان يك * بسپرد آن راه و آن بر گام اوّل استوار
آسمانآسا ، ده و دو برج دارد ، وين عجب * كآفتاب و ماه او بر گرد خود داده مدار . . .
تركيببندى شاهسوار يثرب
با ده بده كه گويمت من كهام و چه كارهام * رندم و لاابالىام ، بادهكشى شعار من
گشته ز مى سرشت من ، مستى سرنوشت من * دير مغان بهشت من ، حور بهشت يار من
نيست مرا ز بيش و كم ، غير دلى رهين غم * وان دلخسته نيز هم ، نيست به اختيار من