تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 308

مساهمون:

ص٣٠٨

در راه دوست

از تو اى دوست به هر رهگذرى مىبينم * يا دل سوخته يا چشم ترى مىبينم عيب زاهد همه آن است كه اين عشق مرا * عيب دانست و من آن را هنرى مىبينم به بد و نيك جهان دل منه‌اى خواجه كه من * اين بد و نيك به دست دگرى مىبينم شاهى آن است كه سر در قدم دوست نهند * ور نه در تاج شهى درد سرى مىبينم

لغز ساعت

چيست آن سيمين تن خورشيد شكل مه عذار * بىزان و بذله‌گو ، بىدست و پا رهسپار لعبتى شيرين سخن هردم يكى را هم‌زبان * دلبرى سيمين بدن ، هر شب يكى را در كنار نو عروسى بىحجاب و شاهدى بىروىپوش * ساده در ظاهر ، ولى باطن همه نقش و نگار گاه چون دزدان به يك پايش بياويزند سخت * گاه چون شاهان بپوشندش لباس زرنگار روز و شب در ناله و يك‌دم چو مىماند خموش * مىدهند از روى خشمش گوشمال بىشمار خانه‌اى در وى دو دزد تنگ چشم سخت دل * پايشان در بند و با آن بند دايم راهوار دو رفيق‌اند ، اندر آن پويا به يك‌ره كان يك * بسپرد آن راه و آن بر گام اوّل استوار آسمان‌آسا ، ده و دو برج دارد ، وين عجب * كآفتاب و ماه او بر گرد خود داده مدار . . .

تركيب‌بندى شاهسوار يثرب

با ده بده كه گويمت من كه‌ام و چه كاره‌ام * رندم و لاابالىام ، باده‌كشى شعار من گشته ز مى سرشت من ، مستى سرنوشت من * دير مغان بهشت من ، حور بهشت يار من نيست مرا ز بيش و كم ، غير دلى رهين غم * وان دل‌خسته نيز هم ، نيست به اختيار من