لب لعل
بازى زلف تو امشب به سر شانه ز چيست ؟ * خانه برهم زدن اين دل ديوانه ز چيست ؟
ز آشنايان درِ خوش ملامت ز چه روى ؟ * آشنايى تو با مردم بيگانه ز چيست ؟
هركسى از لب لعلت ، سخنى مىگويد * چون نديدهست كسى اين همه افسانه ز چيست ؟
حالت سوخته را ، سوخته دل مىداند * شمع دانست كه جان دادن پروانه ز چيست ؟
دوش در ميكده ، حيرت زده مىگرديدم * پير پرسيد كه اين گريهء مستانه ز چيست ؟
گفت جامى ز مى ناب ، به « توحيد » دهيد * تا بداند كه نهان بودن جانانه ز چيست ؟
درد دندان
بدين مثابه كه من دستگير دندانم * ز درد دندان آخر به لب رسد جانم
دريغ دور جوانى و روزگار شباب * كه روز و شب به سر آمد ز درد دندانم
چنين اگر گذرد چند روز باقى عمر * بعيد نيست كه در زندگى فرومانم
مرا به روز جوانى چو روزگار اين بود * به كار پيرى خود سخت مانده حيرانم
دواى دندان ، گر كس به نرخ جان بدهد * بدان ستانم و تن زين بليه برهانم
به كام تلختر از زهر جان گزا باشد * اگرچه خضر بپيمايد آب حيوانم
ز كام بر سر آتش همى زبانه كشد * به گرد دندان هرگه زبان بجنبانم
ز درد بر سر من سنگ آسيا گردد * كه آسيا به سر لقمه چون بگردانم
به سرد و گرم جهان شاد بودمى و كنون * ز درد ، سردى و گرم چشيد نتوانم
به مرگ كس ندهد تن ، دل مرا بنگر * كه مرگ از بن دندان شدهست آسانم
سى و دو دشمن خونخوار در دهان باشد * كه روز و شب به كميناند ، از پى جانم
دو صف كشيده و پيوسته مىزنند به هم * من اين ميانه گرفتار رنج ايشانم
نعوذ باللّه اگر كام خود كنم شيرين * كه درد ، شيرهء جان بركن ز دندانم
مگر كه مرگ رسد تا ز درد ، جان بدهم * و گر چنين گذرد زندگىست زندانم
چنينكه از بن دندان هميشه خون بمكم * كسى به خون خود ار تشنه بود من آنم