تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 306

مساهمون:

ص٣٠٦

لب لعل

بازى زلف تو امشب به سر شانه ز چيست ؟ * خانه برهم زدن اين دل ديوانه ز چيست ؟ ز آشنايان درِ خوش ملامت ز چه روى ؟ * آشنايى تو با مردم بيگانه ز چيست ؟ هركسى از لب لعلت ، سخنى مىگويد * چون نديده‌ست كسى اين همه افسانه ز چيست ؟ حالت سوخته را ، سوخته دل مىداند * شمع دانست كه جان دادن پروانه ز چيست ؟ دوش در ميكده ، حيرت زده مىگرديدم * پير پرسيد كه اين گريهء مستانه ز چيست ؟ گفت جامى ز مى ناب ، به « توحيد » دهيد * تا بداند كه نهان بودن جانانه ز چيست ؟

درد دندان

بدين مثابه كه من دستگير دندانم * ز درد دندان آخر به لب رسد جانم دريغ دور جوانى و روزگار شباب * كه روز و شب به سر آمد ز درد دندانم چنين اگر گذرد چند روز باقى عمر * بعيد نيست كه در زندگى فرومانم مرا به روز جوانى چو روزگار اين بود * به كار پيرى خود سخت مانده حيرانم دواى دندان ، گر كس به نرخ جان بدهد * بدان ستانم و تن زين بليه برهانم به كام تلخ‌تر از زهر جان گزا باشد * اگرچه خضر بپيمايد آب حيوانم ز كام بر سر آتش همى زبانه كشد * به گرد دندان هرگه زبان بجنبانم ز درد بر سر من سنگ آسيا گردد * كه آسيا به سر لقمه چون بگردانم به سرد و گرم جهان شاد بودمى و كنون * ز درد ، سردى و گرم چشيد نتوانم به مرگ كس ندهد تن ، دل مرا بنگر * كه مرگ از بن دندان شده‌ست آسانم سى و دو دشمن خونخوار در دهان باشد * كه روز و شب به كمين‌اند ، از پى جانم دو صف كشيده و پيوسته مىزنند به هم * من اين ميانه گرفتار رنج ايشانم نعوذ باللّه اگر كام خود كنم شيرين * كه درد ، شيرهء جان بركن ز دندانم مگر كه مرگ رسد تا ز درد ، جان بدهم * و گر چنين گذرد زندگىست زندانم چنين‌كه از بن دندان هميشه خون بمكم * كسى به خون خود ار تشنه بود من آنم