تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 310

مساهمون:

ص٣١٠
عاشق و معشوق را رازى كه هست * در ميان ، محرم نباشد قاصدى جهدها كردم كه برگردم ز عشق * تا نگويد عيب من هر حاسدى

ترسم آخر

بىتو هردم كه مىرود نفسى * نيست ديگر اميد بازپسى چه كند گر نميرد آن مشتاق * كه ندارد به دوست دسترسى ترسم آخر نفس فروگيرد * ما نگيريم دامنت نفسى

دوست

غير من كاين غم زبانم بسته است * هركسى از درد دل در گفتگوست هركه بينى جُست‌وجويى مىكند * و آنكه من خواهم برون از جستجوست هركسى را آرزويى در دل است * آنكه من دانم فزون از آرزوست بس‌كه « توحيد » اندر او مستغرق است * گر ببينى اوست يار و يار اوست گر شكافى جمله سرتاپاى او * دوست بينى دوست بينى دوست دوست

عارف

چه غم ار خاطر رندان به جهان ناشاد است * باده خور باده ، كه بنياد جهان بر باد است اين غم دين خورد و آن غم دنيا ، ليكن * عارف آن است كه از هر دوجهان آزاد است