عاشق و معشوق را رازى كه هست * در ميان ، محرم نباشد قاصدى
جهدها كردم كه برگردم ز عشق * تا نگويد عيب من هر حاسدى
ترسم آخر
بىتو هردم كه مىرود نفسى * نيست ديگر اميد بازپسى
چه كند گر نميرد آن مشتاق * كه ندارد به دوست دسترسى
ترسم آخر نفس فروگيرد * ما نگيريم دامنت نفسى
دوست
غير من كاين غم زبانم بسته است * هركسى از درد دل در گفتگوست
هركه بينى جُستوجويى مىكند * و آنكه من خواهم برون از جستجوست
هركسى را آرزويى در دل است * آنكه من دانم فزون از آرزوست
بسكه « توحيد » اندر او مستغرق است * گر ببينى اوست يار و يار اوست
گر شكافى جمله سرتاپاى او * دوست بينى دوست بينى دوست دوست
عارف
چه غم ار خاطر رندان به جهان ناشاد است * باده خور باده ، كه بنياد جهان بر باد است
اين غم دين خورد و آن غم دنيا ، ليكن * عارف آن است كه از هر دوجهان آزاد است