بوى باران
مرا با بوى باران آشنا كرد * و مثل غنچههاى عشق وا كرد
ولى با دستهاى نازنينش * يكايك برگهايم را جدا كرد
همولايتى
اسير تهمتى بس نارواييم * به جرم اينكه با هم آشناييم
ولى بى خود به هم عادت نكرديم * من و تو بچّهء يك روستاييم
كوير شانه
ببين دستان زير چانهام را * نگاه سرد و مأيوسانهام را
سرت را روى دوشم نرم بگذار * بهارى كن كوير شانهام را
وصلهء ناجور
تو سوسوى قشنگ نور هستى * هميشه غرق شعر و شور هستى
براىِ من كه سرشار از شكستم * تو اصلا وصلهاى ناجور هستى
جرم آشنايى
به حقّ آنكه جرمش آشنايىست * گناهى كردى و آن بىوفاييست
پناهم ده شبى در دامنت ! كه * براى گريه كردن خوب جاييست