تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 301

مساهمون:

ص٣٠١
آى مَردم ! من گدايى مىكنم * التماس آشنايى مىكنم بس‌كه از اين زندگانى خسته‌ام * دست غم را روى زانو بسته‌ام آرزوها در دلم صف بسته‌اند * حرمت تقدير را نشكسته‌اند يار ، دست خالىام را ديد و رفت * لحظه‌اى بر غربتم خنديد و رفت رفتنش را يك بهانه كافى است * اين همان معناى بىانصافى است آى مَردم ! من گدايى مىكنم * التماس آشنايى مىكنم

بىتو مُردم

هميشه التماس بىاثر ماند * دوبيتى هم تو را راضى نمىكرد مدارا كردنم با تو غلط بود * دلت انصاف را قاضى نمىكرد
*
تو ازبس سنگدل بودى كه حتّى * غزل هم گونه‌ات را تر نمىكرد دلم فرياد مىزد : بىتو مُردم ! * دلت حرف مرا باور نمىكرد
*
عزيزى كه به اين زودى گذشتى ! * گر از اينجا نمىرفتى چه مىشد ؟ دلم ديشب به يادت گريه مىكرد * بهانه مىگرفت و بچّه مىشد
*
نمىدانم كه يادت هست يا نه * هميشه در كنارم مىنشستى قرارى را كه با هم‌بسته بوديم * شكستى و شكستى و شكستى

رباعيات تو را به جان عشق

اين‌گونه مرا به حال خود وانگذار * با گريهء هر شبانه تنها نگذار اى دوست تو را به جان عشقت سوگند * در گوشهء اين كلبه مرا جا نگذار