تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 300

مساهمون:

ص٣٠٠
من همان يك قطره‌اى هستم كه در درياى تو * لحظه‌اى درمانده ، از فرط زلالى گم شدم ياد تو تا در دلم يك‌بار ديگر پا گذاشت * در ميان موجى از آشفته حالى گم شدم لحظه‌اى را كه ز من پرسيدى آرى يا كه نه * در سكوت نرم يك حرف سؤالى گم شدم بازهم مىگويم و صد بار ديگر گفته‌ام * گر كه مىجويى مرا ، در اين حوالى گم شدم

آن روز كليسايى

من منتظرت هستم ، در اين شب يلدايى * هرچند كه مىدانم ، هرگز تو نمىآيى اى دورترين رؤيا ! افسوس نمىدانى * دور از تو براى من ، سخت است شكيبايى من خسته‌ام از فكرت ، آخر به تو انديشه * هم حوصله مىخواهد ، هم خاطر دريايى يكشنبهء تلخى بود ، آن روز كمه رفتى تو * اى كاش كه مىمردم ، آن روز كليسايى « 1 » اى آنكه خيال تو ، از ياد نرفت هرگز * اى كاش برايم بود ، در كنج دلت جايى گفتى كه بدون تو ، آرام نمىگيرم * حالا تو به خوابم هم ، يك‌لحظه نمىآيى

التماس آشنايى

روزگار از مهربانى خالى است * مهربانى واژه‌اى پوشالى است دل شكستن بعد از اين « مُد » مىشود * در جفا كردن تعمّد مىشود آنكه عاشق پيشه و دلداده است * بىشك و ترديد خيلى ساده است عشق ، يعنى درد تنها زيستن * با غم نامردمىها زيستن عشق ، يعنى خون مردم ريختن * با دروغ و با كلك آميختن عشق ، يعنى چاره‌اى جز مرگ نيست * روى هر شاخه به‌جز يك برگ نيست ديگر آن احساس ديرين نيست نيست * صحبت از فرهاد و شيرين نيست نيست داخل گلخانه‌مان كز شيشه است * يك گل مصنوعى بىريشه است ذوقمان پوشيدن پيراهن است * دورمان هم يك قفس از آهن است
هامش
( 1 ) - اين غزل خطاب به دوستى « مسيحى » است .