چه حاجت تا بپوئى بر ره دور * ز نور معرفت ده ديده را نور
خدا را خانه كى اندر حجاز است * به ربّ الكعبة كان خانه مجاز است
ز مشتى گل كنى كى كام حاصل * در دل زن در دل زن در دل
مكن در هر شب و هر روز كوتاه * زبان از گفتن الحمد للّه
ز شكرش چون توان بنشست غافل * كه حقّت آفريد انسان كامل
نمودت از ملك در رتبه ممتاز * به نعمتهاى خود كردت سرافراز
مراد از خلقت عالم تو بودى * بهشت و كوثر و زمزم تو بودى
ز تاريكى جهلت تن رها كرد * محمّد صلّى اللّه عليه و آله را براهت رهنما كرد
طريق راست بسپارى اگر زود * ببينى چهرهء زيباى مقصود
دولت عشق
ما نه چون ديگران به زرق دريم * ديگران ديگرند و ما دگريم
يافتيم اين غنا ز دولت عشق * كه دوعالم به هيچ مىشمريم
اين به آن در
سيهديگى نه ديگى داد پيغام * كه ننگت از سياهىهاى اندام
جواب نغز گفتش ديگ ديگر * تو همچون من سياهى اين به آن در
ماده تاريخ فوت شاهزاده محمد هاشم افسر
اى دريغا ! بلبل گوياى گلزار ادب * ناگهان از گردش چرخ ستمگر ، آه ، آه
شمع بزمافروز اهل دانش و فضل و كمال * ريخت آن كز بحر طبعش ، درّ و گوهر آه ، آه
عارف آگه ، محمّد هاشم والانژاد * مجمعآراى ادب ، شهزاده افسر ، آه ، آه
سال تاريخ وفاتش را « تجلى » از خرد * خواست تا با خامه بنويسد به دفتر ، آه ، آه
از ادب بنهاد پا ، در جمع و گفت از مرگ او * اوفتاد اهل ادب را افسر از سر ، آه ، آه