بيابان طلب
در سر ما جز هواى آن بت جانانه نيست * كس به روى دوست چون ما واله و ديوانه نيست
عاشقيم و در طريق عاشقى ديوانهوار * هيچكس مانند ما در اين طلب مردانه نيست
تا نهبينى تشنه كامى در بيابان طلب * شربت نوشت نصيب از آن لب پيمانه نيست
خوى ما شد شيوهء رندى و هشيارى ولى * هركسى هم لايق اين شيوهء شاهانه نيست
پند عاشق چون دهد زاهد بگو كاى بىخرد * ما نه كودك صحبت عشق است اين افسانه نيست
دل به مهرت آشنا كردم چو ديدم عاقبت * دل مقام دوست باشد جاى هر بيگانه نيست
بسكه اندر تار زلفت كردهاى دلها به بند * جاى يك دندانه در زلف تو راه شانه نيست
پيش رويت سوختم اى دوست تا دانى كسى * چون « تجلى » پيش شمع عارضت پروانه نيست
گداى در ميخانه
آن را كه چو من بر در ميخانه مقام است * جمشيد به خاك درش از مهر غلام است
تا گردش پيمانه بشد با دل ما رام * دورانم از آن روز بهر مرحله رام است
زاهد بهسوى مسجد و عارف به خرابات * اى پخته ببين زاهد سالوس چه خام است
او خون كسان خورد و همىخواند حلالش * من خون از آن خوردم و مىگفت حرام است
اى واعظ ناصح چه دهى پند به مستان * كاندر سر ما صحبت ساز و مى و جام است
نامردمى اى شيخ تو را چند در اين بزم * مردانه بيا تا نگرى مرد كدام است
روباش گداى در ميخانه « تجلى » * كاندر دوجهان سكهء شاهيت بنام است
از منظومه تجددنامه
خدا را روى و رؤيت مىنشاند * بود آن نور كاندر ديده نايد
ظهورش گرچه در كون و مكان تافت * ولى جز در دلش نتوان كسى يافت
نشان زان بىنشان جوئى مكن روى * نشانش از دل و رويش مىجوى
نه حق را بر فراز عرش جايست * در دل زن كه دل جاى خدايست