تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 236

مساهمون:

ص٢٣٦

بيابان طلب

در سر ما جز هواى آن بت جانانه نيست * كس به روى دوست چون ما واله و ديوانه نيست عاشقيم و در طريق عاشقى ديوانه‌وار * هيچ‌كس مانند ما در اين طلب مردانه نيست تا نه‌بينى تشنه كامى در بيابان طلب * شربت نوشت نصيب از آن لب پيمانه نيست خوى ما شد شيوهء رندى و هشيارى ولى * هركسى هم لايق اين شيوهء شاهانه نيست پند عاشق چون دهد زاهد بگو كاى بىخرد * ما نه كودك صحبت عشق است اين افسانه نيست دل به مهرت آشنا كردم چو ديدم عاقبت * دل مقام دوست باشد جاى هر بيگانه نيست بس‌كه اندر تار زلفت كرده‌اى دلها به بند * جاى يك دندانه در زلف تو راه شانه نيست پيش رويت سوختم اى دوست تا دانى كسى * چون « تجلى » پيش شمع عارضت پروانه نيست

گداى در ميخانه

آن را كه چو من بر در ميخانه مقام است * جمشيد به خاك درش از مهر غلام است تا گردش پيمانه بشد با دل ما رام * دورانم از آن روز بهر مرحله رام است زاهد به‌سوى مسجد و عارف به خرابات * اى پخته ببين زاهد سالوس چه خام است او خون كسان خورد و همىخواند حلالش * من خون از آن خوردم و مىگفت حرام است اى واعظ ناصح چه دهى پند به مستان * كاندر سر ما صحبت ساز و مى و جام است نامردمى اى شيخ تو را چند در اين بزم * مردانه بيا تا نگرى مرد كدام است روباش گداى در ميخانه « تجلى » * كاندر دوجهان سكهء شاهيت بنام است

از منظومه تجددنامه

خدا را روى و رؤيت مىنشاند * بود آن نور كاندر ديده نايد ظهورش گرچه در كون و مكان تافت * ولى جز در دلش نتوان كسى يافت نشان زان بىنشان جوئى مكن روى * نشانش از دل و رويش مىجوى نه حق را بر فراز عرش جايست * در دل زن كه دل جاى خدايست
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 236 | سيد محمد باقر برقعى