نفسبند از شتاب خويشتن افتانوخيزانى * عبث در خاكدان زندگانى روز و شب كوشى
در اوج نامرادىها وجود زنده در گورى * ز خود بيگانهاى وز خاطر ياران فراموشى
ز جان خويش بيزار و به مرگ خويش خرسندى * ز جام دل دمادم جرعهء خون جگر نوشى
نه مىپرسد كسى حال دل افسردهام گاهى * نه مىدارد كسى بر درد جان سوزم دمى گوشى
چنين كز تهمت هستى به تنگ آمد دلم يا ربّ ! * بهل تا مرگ بگشايد به رويم گرم آغوشى
خاطره
هنوز جلوه كند در برابر چشمم * شبى كه بود تو را جلوه در برابر من
به سينهات سر من بود و فارغ از نقشى * كه سرنوشت رقم مىزند به دفتر من
*
درون چشمهء مهتاب پيكر خود را * به غمزههاى دلانگيز رخت مه مىشست
هزار غنچهء عشق و هوس به سينهء من * ز غمزههاى فريبندهء قمر مىرُست
*
طنين موج خروشان و نغمهء آن ساز * هنوز در سر شوريدهام كند غوغا
شكوه آن شب ساحل نمىرود هرگز * ز ديدهاى كه بود رشك دامن دريا
*
دريغ و درد كه بعد از تو اى بهار اميد * به سيهام گلِ اميد و آرزو پژمرد
نشاط خاطر و شور شباب در دل من * ز سرد مهرى طوفان حادثات افسرد
*
اگرچه ز آن شب رؤيايى خيالانگيز * گذشته است بسى روز و هفته و مه و سال
بدين صفت كه هنوزم هواى سينهء توست * يقين بود كه بميرم در آرزوى محال
*
ز سرد مهرى گردون چنان شدم بيزار * كه عالمى دگر از خاطرم فراموش است
و ليك با همه بيزارىام به رغم فلك * هنوز شعر « پرستو » به پردهء گوش است