سفر كرده
كبوتر جون ، دلت از درد خونه * دلت آوارهء باغ جنونه !
سفر كردى و رفتى از دل من * ببينم برنمىگردى به خونه ؟
رباعى
هر ثانيه سوز و ساز دارد امّا * صد خنجر دلنواز دارد امّا
يكعمر گذشت و قرنها مانده بدل * اين رشته سر دراز دارد امّا
آزادى
گاه سر به ديوار اسارت مىكوبد
و
باز نااميد
در رؤياى آنسوى ميلهها
پروازهاى آبىاش را
در آسمان ياد و آه
غمگنانه آواز مىخواند
* كاشكى آزادى ببارد !
راويان
زخمها !
تاولها !
راويان چرك و خون !
بيشتر قصّه بگوييد
« غم نان » كمر كوه را مىشكند .