نيافتهام ، گاهى با تلفيق توانسوز اين دو دورنماى زندگانى خويش را ترسيم كردهام ؛ و الّا من كجا و هنر شاعرى ؟ ! »
كام صدف
تا گرمى آغوش تو جاى دگرى هست * ما را به سر آتش حسرت جگرى هست
در كام شفق مشعل خورشيد نميرد * دايم پس اين پردهء خونين سحرى هست
در بحر جهان غُلغل غوغاى عوام است * در كام صدف لب چو گشايد گُهرى هست
چون تير قضا از بُن سوفار كشد بال * خنديد به خامى كه به دستش سپرى هست
بر دوش حال خستهام از داغ دورنگى * تابوت صد امّيد ز شمشاد برى هست
چندان گل امّيد نچيديم كه در باغ * هر سو نگرى از غم ما جامه درى هست
آن دامن مقصود به دست طلب افتد * تا تنگتر از چشم حسودم كمرى هست
اسير وفا
ماييم و نگاهى نگران سوى سرابى * سر در خط امواج قضا همچو حبابى
تنديس غم از داغ جگرسوز شكستى * خاكسترى از شمع دلافروز شبابى
در حسرت اكسير وفا سر شده عمرى * اى دوست به لب رانده و نشنيده جوابى
كس را خبر از قصّهء پرغصّهء ما نيست * چون صفحهاى افتادهام از كُهنه كتابى
در بزم جهان بود نصيب من بيدل * پيوسته ز خوناب جگر بادهء نابى
از جور كمانگير فلك چند بنالم * از بهر خدا مرگ رهاننده شتابى
زين بيش مكن جور كه روزى به ندامت * هرچند بجويى اثرم باز نيابى
كىام ؟
كىام ؟ بر لوح هستى از ازل سرخطّ مغشوشى * كه دايم مىنهم بر درد خود با خنده سرپوشى
كمانگير قضا را سينهام آماج پيگيرى * دلم از سردمهرىهاى گردون شمع خاموشى