تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 227

مساهمون:

ص٢٢٧
نيافته‌ام ، گاهى با تلفيق توان‌سوز اين دو دورنماى زندگانى خويش را ترسيم كرده‌ام ؛ و الّا من كجا و هنر شاعرى ؟ ! »

كام صدف

تا گرمى آغوش تو جاى دگرى هست * ما را به سر آتش حسرت جگرى هست در كام شفق مشعل خورشيد نميرد * دايم پس اين پردهء خونين سحرى هست در بحر جهان غُلغل غوغاى عوام است * در كام صدف لب چو گشايد گُهرى هست چون تير قضا از بُن سوفار كشد بال * خنديد به خامى كه به دستش سپرى هست بر دوش حال خسته‌ام از داغ دورنگى * تابوت صد امّيد ز شمشاد برى هست چندان گل امّيد نچيديم كه در باغ * هر سو نگرى از غم ما جامه درى هست آن دامن مقصود به دست طلب افتد * تا تنگ‌تر از چشم حسودم كمرى هست

اسير وفا

ماييم و نگاهى نگران سوى سرابى * سر در خط امواج قضا همچو حبابى تنديس غم از داغ جگرسوز شكستى * خاكسترى از شمع دل‌افروز شبابى در حسرت اكسير وفا سر شده عمرى * اى دوست به لب رانده و نشنيده جوابى كس را خبر از قصّهء پرغصّهء ما نيست * چون صفحه‌اى افتاده‌ام از كُهنه كتابى در بزم جهان بود نصيب من بيدل * پيوسته ز خوناب جگر بادهء نابى از جور كمانگير فلك چند بنالم * از بهر خدا مرگ رهاننده شتابى زين بيش مكن جور كه روزى به ندامت * هرچند بجويى اثرم باز نيابى

كىام ؟

كىام ؟ بر لوح هستى از ازل سرخطّ مغشوشى * كه دايم مىنهم بر درد خود با خنده سرپوشى كمانگير قضا را سينه‌ام آماج پيگيرى * دلم از سردمهرىهاى گردون شمع خاموشى