تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 230

مساهمون:

ص٢٣٠
هر شرنگى كه به ميناى فلك بود بريخت * خيره تا قطرهء آخر به اياغ دل من جوهر تيغ قضا بر رگ جانم نرسيد * تا نيايد غم هجران به سراغ دل من سبك‌باران فلك آينه‌ها را شكند * زين سبب نيست اميدى به فراغ دل من

چه مىپرسى ؟

چه مىپرسى ز فريادى كه پنهان در گلو دارم ؟ * كه مُهر خامشى بر لب ز بيم آبرو دارم وفاى اشك را نازم كه در شب‌هاى تنهايى * گشايد عُقده‌هايى را كه پنهان در گلو دارم من آن پروردهء دردم كه در گهوارهء هستى * به خون خوردن ز پستان غم ايّام خو دارم من آن داغ جوانى ديده‌ام ديگر چه مىپرسى ؟ * ز شيون‌ها كه شب‌ها بر مزار آرزو دارم ميان گريه مىخندم ، ميان خنده مىگريم * خدا را با خيال خويش اين‌سان گفت‌وگو دارم چه آفت زد به بستان اميدم كز سر حسرت * به عمرى آرزوى يك گل خوش‌رنگ و بو دارم من آن مرغ پريشانم كه در كُنج قفس از دل * هزاران نالهء شبگير دور از هاىوهو دارم گر از سنگ جفا بال‌وپرم بشكست غم نبود * كه با بشكسته بالى باز پاىِ جست‌وجو دارم

آرزوى كوچ

چون پرستو كوچ از اين تنگ آشيان * مىخواستم دايم از زندان تن پرواز جان مىخواستم * زندگانى در غم اين آرزو و طىّ شد كه من يك‌نفس با خود فلك را مهربان مىخواستم * گرچه هرگز نيست گيتى جاى آسودن ، ولى تا زدايم خوى ز پيشانى امان مىخواستم * خاك اين ويرانه‌ام بر سر اگر از روى طبع لقمه با اين خفّت از خوان جهان مىخواستم * همچو آن مرغ اسيرم كز هجوم غربتم گاهى از چوب قفس هم هم‌زبان مىخواستم * سرمهء بينايى از خون جگر شستم عبث كز طلوع صبح آزادى نشان مىخواستم * گرچه چون شمعم زبان آتشين باشد ، ولى نيست مىدانى كه از بهر بيان مىخواستم