هر شرنگى كه به ميناى فلك بود بريخت * خيره تا قطرهء آخر به اياغ دل من
جوهر تيغ قضا بر رگ جانم نرسيد * تا نيايد غم هجران به سراغ دل من
سبكباران فلك آينهها را شكند * زين سبب نيست اميدى به فراغ دل من
چه مىپرسى ؟
چه مىپرسى ز فريادى كه پنهان در گلو دارم ؟ * كه مُهر خامشى بر لب ز بيم آبرو دارم
وفاى اشك را نازم كه در شبهاى تنهايى * گشايد عُقدههايى را كه پنهان در گلو دارم
من آن پروردهء دردم كه در گهوارهء هستى * به خون خوردن ز پستان غم ايّام خو دارم
من آن داغ جوانى ديدهام ديگر چه مىپرسى ؟ * ز شيونها كه شبها بر مزار آرزو دارم
ميان گريه مىخندم ، ميان خنده مىگريم * خدا را با خيال خويش اينسان گفتوگو دارم
چه آفت زد به بستان اميدم كز سر حسرت * به عمرى آرزوى يك گل خوشرنگ و بو دارم
من آن مرغ پريشانم كه در كُنج قفس از دل * هزاران نالهء شبگير دور از هاىوهو دارم
گر از سنگ جفا بالوپرم بشكست غم نبود * كه با بشكسته بالى باز پاىِ جستوجو دارم
آرزوى كوچ
چون پرستو كوچ از اين تنگ آشيان * مىخواستم
دايم از زندان تن پرواز جان مىخواستم * زندگانى در غم اين آرزو و طىّ شد كه من
يكنفس با خود فلك را مهربان مىخواستم * گرچه هرگز نيست گيتى جاى آسودن ، ولى
تا زدايم خوى ز پيشانى امان مىخواستم * خاك اين ويرانهام بر سر اگر از روى طبع
لقمه با اين خفّت از خوان جهان مىخواستم * همچو آن مرغ اسيرم كز هجوم غربتم
گاهى از چوب قفس هم همزبان مىخواستم * سرمهء بينايى از خون جگر شستم عبث
كز طلوع صبح آزادى نشان مىخواستم * گرچه چون شمعم زبان آتشين باشد ، ولى
نيست مىدانى كه از بهر بيان مىخواستم