كولهبار زخم
در سايهسارِ پل ، مردى لميده است * سر بين دستها از خود رميده است
او ساليان سال يك قطرهء اميد * در دست خستهاش حتى نديده است
از راه آمد در بقچهء دلش * يك خوشه اشك آه ، كز گونه چيده است
يكعمر درد و آه ، يك كولهبار زخم * بر دوش غير از اين آيا كشيده است
پاهاى تشنهاش هر سوى رفتهاند * افسوس صبرشان كه آخر رسيده است
در اين غروب پير هر سو كه مىدوم * در سايهسار پل مردى لميده است
قصهگو
آن شب كه در شعلهء شك آيينهء باورش سوخت * در امتداد سياهى تا صبح خاكسترش سوخت
مردى كه با زخم و تاول هر صبح و شب قصه مىگفت * در شعلههاى ندارى دستان نانآورش سوخت
ققنوسوار از تب و درد در خويش زد بالوپر تا * از برق غيرت ، غرورش دستان نانآورش سوخت
مىگفت دل ، دل كه نه ، آن ، كوزهء تكّهتكّه * تشنهء زهرم عطش آه ، هر لحظه پا تا سرش سوخت
اى كاش از پنجره ، باز خورشيدها مىسرودند * داروغهء وحشى شب ، ديباچه و دفترش سوخت
و ديگر هيچ
در خاطراتم زخم خنجر ماند و ديگر هيچيك * دارو يك حلاج و يك سر ماند و ديگر هيچ
در حسرت آبادى كه زردى خزان گل گرد * يك دشت از گلهاى پرپر ماند و ديگر هيچ
از لحظههاى آبى و آزادى و پرواز * يك سايه از بال كبوتر ماند و ديگر هيچ
زان شور و غوغايى كه در دل داشت اقيانوس * آرامش مرداب در سر ماند و ديگر هيچ