تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 220

مساهمون:

ص٢٢٠
افتاده‌ايم در شب تاريك بىكسى * اسكندرى كجاست كه پيدايمان كند كو خاطرات زلف چليپاى زخم ، آه ! * تا بر فراز دار مسيحايمان كند در ازدحام غربت ديروز مانده‌ايم * شايد سپيده آيد و فردايمان كند چشمى نگاه كردى و آتش كشيده‌اى * اما يكى نبود تماشايمان كند از ذوق‌هاى مانده به زنجير خسته‌ايم * كو يك غزل كه رفع عطشهايمان كند

چشم‌هاى خون‌جگر

چندين قدم به آخر را هم نمانده است * جز پلكى از افول نگاهم نمانده است در ازدحام اين همه زخم و عطش به‌جز * اين دل ، دلِ صبور ، پناهم نمانده است حتّى نگاهِ خسته و سرد ستاره‌اى * در آسمان بخت سياهم نمانده است جز اشك تشنه‌اى كه نشان از غرور داشت * در كوله‌بار سبز نگاهم نمانده است غير از دو گندمى كه دوام هميشه داشت * در سفرهء سياه گناهم نمانده است اى خاطرات سبز قديمى ! مدد كنيد * چندين قدم به آخر را هم نمانده است

پيشكش

سر نمىگفتى مگر ، اين سر ، بفرما پيشكش * شعر و ديوان و دلى پرپر بفرما پيشكش زلف مىآويزى از شانه بگو با من ، اگر * دار مىبافى بيا اين سر بفرما پيشكش جنگل دل را كه چشم گرم تو آتش كشيد * مانده از آن مشتِ خاكستر بفرما پيشكش مانده امّا در دلم ، اين امتزاج اشك و آه * يادگار بوسهء خنجر بفرما پيشكش در هجوم سايه و مرداب ، اى آبىترين ! * هستىام يك شاخه نيلوفر بفرما پيشكش آب و آيينه ، بهار و گل ، بلور و آفتاب * جنگل و دريا ، خم و ساغر بفرما پيشكش شعله مىخواهد دلم ، امشب بيا آتش بزن * هيزم و ققنوس و بال‌وپر بفرما پيشكش دوستم دارى نگاهم كن فقط يك‌مرتبه * مانده‌ام حيران و ناباور بفرما پيشكش