افتادهايم در شب تاريك بىكسى * اسكندرى كجاست كه پيدايمان كند
كو خاطرات زلف چليپاى زخم ، آه ! * تا بر فراز دار مسيحايمان كند
در ازدحام غربت ديروز ماندهايم * شايد سپيده آيد و فردايمان كند
چشمى نگاه كردى و آتش كشيدهاى * اما يكى نبود تماشايمان كند
از ذوقهاى مانده به زنجير خستهايم * كو يك غزل كه رفع عطشهايمان كند
چشمهاى خونجگر
چندين قدم به آخر را هم نمانده است * جز پلكى از افول نگاهم نمانده است
در ازدحام اين همه زخم و عطش بهجز * اين دل ، دلِ صبور ، پناهم نمانده است
حتّى نگاهِ خسته و سرد ستارهاى * در آسمان بخت سياهم نمانده است
جز اشك تشنهاى كه نشان از غرور داشت * در كولهبار سبز نگاهم نمانده است
غير از دو گندمى كه دوام هميشه داشت * در سفرهء سياه گناهم نمانده است
اى خاطرات سبز قديمى ! مدد كنيد * چندين قدم به آخر را هم نمانده است
پيشكش
سر نمىگفتى مگر ، اين سر ، بفرما پيشكش * شعر و ديوان و دلى پرپر بفرما پيشكش
زلف مىآويزى از شانه بگو با من ، اگر * دار مىبافى بيا اين سر بفرما پيشكش
جنگل دل را كه چشم گرم تو آتش كشيد * مانده از آن مشتِ خاكستر بفرما پيشكش
مانده امّا در دلم ، اين امتزاج اشك و آه * يادگار بوسهء خنجر بفرما پيشكش
در هجوم سايه و مرداب ، اى آبىترين ! * هستىام يك شاخه نيلوفر بفرما پيشكش
آب و آيينه ، بهار و گل ، بلور و آفتاب * جنگل و دريا ، خم و ساغر بفرما پيشكش
شعله مىخواهد دلم ، امشب بيا آتش بزن * هيزم و ققنوس و بالوپر بفرما پيشكش
دوستم دارى نگاهم كن فقط يكمرتبه * ماندهام حيران و ناباور بفرما پيشكش