فرياد زخمخورده
از اين غروب غمزده پرواز مىكنم * بالى به شوق دشت غزل باز مىكنم
لب را اگرچه با نوك شمشير بستهاند * اما دوباره با قلم آغاز مىكنم
فرياد زخم خورده به تكفير خويش را * اينجا فراز دار خود آواز مىكنم
با اژدهاى قافيه ، فرعونيان عصر * در بيت بيت اين غزل اعجاز مىكنم
با خنجر قلم به خدا اين نقاب را * از چهرهء يكايكتان باز مىكنم
اين حرفهاى مانده به دل را اگرچه كارد * بر استخوان من رسد ، ابراز مىكنم
تكفير مىشوم ، بشوم ، جاى شكوه نيست * از اين غروب غمزده پرواز مىكنم
مولاى درد
پشتم اگرچه زخم ، ولى اعتماد داشت * بر برقِ خنجرى كه نشان از شغاد داشت
پرواز را اگرچه به خاطر نداشت ، آه * اين دل ولى سكوت قفس را به ياد داشت
از دست چشم زخم همين شاعران زرد * روح غزل هميشه به لب « ان يكاد » داشت
شعرم به نام نامى مولاى دردها * چشمى به چاهِ بىكسى از اين چكاد داشت
اين زائران تشنه ، همين اشكها ، ولى * اعجاز چشمهاى تو را اعتقاد داشت
دوشبار وحشت
يك چشمهء عطش را در اين سراب و آتش * ما تشنه صبر كرديم ، با التهاب و آتش
با عمر جاودانى ، حتى ندارد ارزش * دنبال خضر رفتن ، يك جرعه آب و آتش
با دوشبار وحشت ، با كولهبار زخمى * آهسته مىسپارم ره در سراب و آتش
اين چشمهاى خسته در انتظارت ، اما * بودند سالها چون ، جوى شراب و آتش
در شعلهبار چشمت سوزاندىام ، غريبه * چون آسمان آبى زير شهاب و آتش