با سينهاى كه مدفن دنياى آرزوست * سيلى به وانمودِ نمودم نمانده است
بدرود اى شكوه فريباى زندگى ! * كوچكترين اميد خلودم نمانده است
زيبا چناران
با پيكرى آميخته از عطر باران * كى مىرسى با مخمل سبز بهاران
گلواژهء پاك صداقت ! بىتو ديريست * همواره جنگل ، در هجوم نابكاران
زد غوطه در خون ، قامت سبز سپيدار * زانسوىتر ، در شيون انبوه هزاران
همچون تنورى گُر گرفته قلب لاله * يارى دهيدش ، سايهسار كوهساران
بر شيشههاى شبنم الماس بدنسوز * رنگين ز خون لاله ، موى جويباران
آتش گرفته ، سينهء سرخ شقايق * آبى بزن ، بر آتش اين داغداران
بر ما چه رفت از حادثه ، شعر بلنديست * در سينهء سنگين و سرخ سوگواران
رگبار فصل يورش از هر سو قلم كرد * آن قامت بالندهء زيبا چناران
از گل گرفت آن نور خورشيد جوان را * ابرى كه آمد از وراى روزگاران
سوزنده دشت از هاىهوى مرد خاليست * برجا نمانده جاى پايى از سواران
كو طاقتى ، تا بگذرد از اين همه داغ * در مدخل ، اين قلعههاى سنگباران
فرصت نمانده ، بارشى ابر بشارت * كى مىرسى با مشعل سبز بهاران ؟ !
حصار
سراب خشك زمانه به خوارىام فرسود * به تنگ آمدهام اى خداى هر موجود
تگرگ بارقه بر من عجيب مىبارد * در اين فضاى كبود هميشگى محدود
دلم هواى بهار گذشته را دارد * قلندرانه نشستن كنار چشمه و رود
كسى كه آمد و رفت و دگر نمىآيد * درى بهسوى سراب از براى من بگشود
غروب غربت من جاودانه خواهد ماند * حصار حيرتم ، امّا وسيع و نامحدود
به خستگى به شگفتى رسيدهام اى دوست * مرا ببر به بهشت طلايى موعود