تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 153

مساهمون:

ص١٥٣
با سينه‌اى كه مدفن دنياى آرزوست * سيلى به وانمودِ نمودم نمانده است بدرود اى شكوه فريباى زندگى ! * كوچك‌ترين اميد خلودم نمانده است

زيبا چناران

با پيكرى آميخته از عطر باران * كى مىرسى با مخمل سبز بهاران گل‌واژهء پاك صداقت ! بىتو ديريست * همواره جنگل ، در هجوم نابكاران زد غوطه در خون ، قامت سبز سپيدار * زان‌سوىتر ، در شيون انبوه هزاران همچون تنورى گُر گرفته قلب لاله * يارى دهيدش ، سايه‌سار كوهساران بر شيشه‌هاى شبنم الماس بدن‌سوز * رنگين ز خون لاله ، موى جويباران آتش گرفته ، سينهء سرخ شقايق * آبى بزن ، بر آتش اين داغداران بر ما چه رفت از حادثه ، شعر بلنديست * در سينهء سنگين و سرخ سوگواران رگبار فصل يورش از هر سو قلم كرد * آن قامت بالندهء زيبا چناران از گل گرفت آن نور خورشيد جوان را * ابرى كه آمد از وراى روزگاران سوزنده دشت از هاىهوى مرد خاليست * برجا نمانده جاى پايى از سواران كو طاقتى ، تا بگذرد از اين همه داغ * در مدخل ، اين قلعه‌هاى سنگباران فرصت نمانده ، بارشى ابر بشارت * كى مىرسى با مشعل سبز بهاران ؟ !

حصار

سراب خشك زمانه به خوارىام فرسود * به تنگ آمده‌ام اى خداى هر موجود تگرگ بارقه بر من عجيب مىبارد * در اين فضاى كبود هميشگى محدود دلم هواى بهار گذشته را دارد * قلندرانه نشستن كنار چشمه و رود كسى كه آمد و رفت و دگر نمىآيد * درى به‌سوى سراب از براى من بگشود غروب غربت من جاودانه خواهد ماند * حصار حيرتم ، امّا وسيع و نامحدود به خستگى به شگفتى رسيده‌ام اى دوست * مرا ببر به بهشت طلايى موعود
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 153 | سيد محمد باقر برقعى