تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 117

مساهمون:

ص١١٧

نواى ديگر

من از خمخانهء هستى شرابى ناب مىخواهم * درون آتش افتادم ز ساقى آب مىخواهم خودم گفتم بسوزانم كه از خاكستر جسمم * گهى اكسير و گاهى كيمياى ناب مىخواهم گنهكار و پشيمانم ، ز حال من چه مىپرسى ؟ * شفاعت از شهيد صحنهء محراب مىخواهم درون آتش و آبم چه حاصل عمر بىحاصل * من از اين عمر بىحاصل دلى بىتاب مىخواهم اگر شد ديده‌ام كم نور ، جبر زندگى اين بود * ز چشم روشن دل نور عالمتاب مىخواهم گلستان اديبان هركدامش نكهتى دارد * ميان گلشن ياران ، گل كمياب مىخواهم تفأل مىزنم ديوان شعر خواجهء شيراز * ز افكاربلندش خامه‌اى شاداب مىخواهم ز تمثالم نگهدارى كن اى فرزند فرزانه ! * كه بعد از مُردنم آن را درون قاب مىخواهم من از دنياپرستان جهان بيزارِ بيزارم * به درگاه خدا آرامش اعصاب مىخواهم به دريايى درافتادم كه صدها موج خون دارد * ميان موج خون تك‌گوهرى ناياب مىخواهم به بام سينه ، مرغ دل سرود حزن مىخواند * شب قدر است امشب ديده‌اى بىخواب مىخواهم بلى « پرهيزكار » امشب نواى ديگرى دارى * طنين ناله‌ات در پرتو مهتاب مىخواهم

گرداب خطر

به نظرگاه تو هركس كه نظر اندازد * همچو من خويش به گرداب خطر اندازد عاشق آن نيست كه عشقش هوس‌آلود بود * عاشق آن است كه در پاى تو سر اندازد جز من مىزده ايثار ندارد ، دگرى * كشتى عشق به درياى هنر اندازد سعى كردم نشوم رام دل سركش خويش * آتش عشق به جان شور و شر اندازد من نديدم به جهان همچو تو شيرين سخنى * شهد لب‌هاى تو رونق ، ز شكر اندازد جز من و دل كه دو ديوانهء صحراگرديم * سنگ خارا چه كسى پاى گهر اندازد هر عقابى كه به سر قلّهء عشق تو نشست * پَرِ خود را به كف پاى بشر اندازد گر بخواهد بكشد نقش تو نقّاش يقين * جاى عكس رخ تو قرص قمر اندازد با كه گويم ؟ غم دل ، غير تو اى مظهر ناز ! * نازنين ، ناز تو خونم به جگر اندازد