واى اگر بابك تو حال پدر را پرسد * گويمش مرد خدا بود ، خدا را بپرست
پورياىِ ولىِ دور زمان بشكستى * پل معروف « كولايف » « 1 » كه آهن بشكست
دشمنت كشت تو را خودكشى اعلام نمود * انتقام تو بگيرم از آن دشمن پست
هنوز
هنوز طبع لطيفم هزار دستان است * به طرف باغ و چمن بلبلى غزلخوان است
اگرچه پيرم و پايان عمر نزديك است * هنوز در خم زلفى دلم گروگان است
اگرچه ديدهء سر ، كم فروغ گشته ، ولى * دو چشم روشن قلبم هنوز تابان است
من از ديار دلافسردگان سفر كردم * براى آنكه دلم پايبند عرفان است
نفير باد خزان گرچه داده بر بادم * هنوز باغ غزلهاى من گلافشان است
هنوز مرغ دلم ميل بوستان دارد * هنوز سينهء پاكم سراى ايمان است
مكن ملامتم اى همنشين ! كه در دنيا * هنوز يوسف جانم درون زندان است
هنوز شبنم اشكم شبانه مىريزد * هنوز چشمهء چشمم صفاى بستان است
بمان ز بعد من ، اى شعر ! جاودانى باش * اگرچه عمر من خسته رو به پايان است
شرمسار
مست ديدار توام ، اى يار نتوانم نشست * بىرُخت در پهنهء گلزار نتوانم نشست
روز و شب ورد زبانم نيست غير از نام تو * عاشق يارم ، بَرِ اغيار نتوانم نشست
همچو مجنون در بيابان با جنون خو كردهام * سرخوش از عشق توام يكباره نتوانم نشست
درد از درمان گذشته ، اى حكيم دردها ! * چون طبيب من تويى ، بيمار نتوانم نشست
بىخود از خود گشتهام ، از خويشتن بيگانهام * مى نمىنوشم ولى ، هشيار نتوانم نشست
دل خريدار متاع عشق جانافزاى توست * منتظر هرگز سر بازار نتوانم نشست
هامش
( 1 ) - كولايف : از قهرمانان شوروى است كه وقتى با كمرش پل مىبست ، كسى آن را نمىتوانست خم كند يا به خاك بنشاند ، ولى تختى شكست .