تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 119

مساهمون:

ص١١٩
سنبل مويش بود فصل بهار عارفان * مظهر عشق آمده ، اى نوبهاران گل بريز ! روز ميلادش مصادف شد به ايّام بهار * بىقرارم ، اى قرار بىقراران گل بريز ! ساقى ميخانهء عرفان به بزم عاشقان * دست افشان كن و با مىگساران گل بريز ! اى سوار توسن انديشه ميداندار عشق * در ركاب يكّه‌تاز تكسواران گل بريز ! دوستدار عترت و قرآن به يُمن مقدمش * روى كلكش كوچك پرهيزكاران گل بريز !

ديوانهء عشق

تابيدن مهر تو در اين خانه مرا بس * گنج رخ تو در دل ديوانه مرا بس اى خالق يكتا كه تو رحمان و رحيمى * لطف و كرمت در بر كاشانه مرا بس عاشق شده‌ام عشق تو در ديده هويداست * بر درگه تو ديده چو پروانه مرا بس در عشق تو چيدن چون قصّه و افسانه شدم من * با ياد رُخت قصّه و افسانه مرا بس عمرى است كه دُردىكش ميخانهء عشقم * در نيمه شبان ، نالهء مستانه مرا بس انگشت‌نما گشتم و ديوانهء عشقت * يا ربّ ! لقب عاشق ديوانه مرا بس ديوانهء عشق تو كجا در پى عقل است * ديوانه ترم كن كه تو فرزانه مرا بس جان بر سر پيمان ازل دادن عاشق * اين دعوت حق در بر جانانه مرا بس پيمان من و دوست اگر بستهء مويى است * يك جرعهء مى در بن پيمانه مرا بس جز نام تو در بين لبم هيچ نگنجد * چون دوست تويى ، گر همه بيگانه مرا بس

در سوگ تختى

آه و افسوس دريغا كه برفتى از دست * خبر مرگ تو تختى ! كمرم را بشكست پيكر سرو تو در گور سيه جاى گرفت * روح جان‌پرور تو در ابديّت پيوست ابن باويه « 1 » تو را تا به ابد مهمان كرد * بر سر تربت تو خرمن گل‌ها بنشست شادىافزاى بُدى ، مردم ايران يك‌عمر * از چه لب‌بسته و خاموش شدى بلبل مست
هامش
( 1 ) - ابن باويه مقصود گورستان ابن بابويه تهران است كه تختى در آن مدفون گرديد .