رعد و بوران سببى
تا بميرانى ديو ، تا بسوزانى دد
و برآرى خورشيد
از دماوند بلند .
در من
در من صداى زلزله مىآيد
در من صداى صاعقهء سرخ انفجار
در من صداى سايش دندانههاى مرگ
در من هراس قطع نفسهاى آخرين
در من گسسته است
تا راز توان و پود
در من ستارهاى به زمين مىكشد مرا
من لحظههاى مرگ مدامم
با نبض كند ،
ساعت ديدار مرگ از درون مغز من آواز مىدهد
رفتن گريز نيست
از ماندنم چه سود
بىسربلندى و غرور