من از سرود ابر
من از زلال رود
شنيدم اين سرود
دور دست آمدن روز
شعر بلند و روشن بيدارى
صبح سپيد رادى و آزادى
بوى زندگى
بوى دلپذير و آشناى زندگى
در سراى ما
آوخ ، آوخ
ديرگاهى است ، چونان دلمهء خون ، چندشآور شده است
و ما تن رها كردهايم از زيستن
كه اين خود نه زندگى است ،
شريان مرگ است ، تلخ و خاموش
اينجا ، در اين ظلام
ما زندگان مرده
به جاى زندگى
مرگ را مزمزه مىكنيم
و هر روز در تلخى ستم
و در چارچوب قفس زيستن را
به بهانهء تازهاى از ياد مىبريم