چه غم آلوده شبى
چه غم آلوده شبى
شبى از دشنه و از دشمن پر
گُردهها زير فشار شب خم
سينهها از غم شب خسته و زار
نه نسيمى ، نه نواى مهرى
نه اميدى ، نه صداى پاكى
شبى اينسان خاموش
شبى اينسان خونين
شبى اينسان ز كژانديشى پر
در كدامين تاريخ
مىتوان يافت دگر
در همه خلوت اين شام سپاه
كز سيا نوحهء زنها بدتر
و ندرين ظلمت محض
كه جدا مانده ز موج و نجوا
كورسوئى نه ، شهابى نه ، سرابى هم نه
به كدامين اميد ، مىتوان ديگر بود
به كدامين فرياد مىتوان سينه سپرد
به چنين تيره شبى
نتوانى آويخت
ژنده پيراهن خويش
خشم طوفان مددى