يا رب
يا رب ز دلم صبر و ز تن تابوتوان رفت * آرام دل خستهء من ، جان جهان رفت
با ياد رخت خاطر ما را چه صفا بود * افسوس كه بر گلشن ما جور خزان رفت
روزى به تمنّاى نگاهى به شب آمد * شامى به ندامت به غم و سوز نهان رفت
روز دگرم باز به حسرت سپرى شد * غم ماند مرا بر دل و عمر گذران رفت
اى راويان
اى راويان وحشت و ظلمت
در بسته
پاى خسته
سحرگاه بىكليد
اينك خداى را
فراخوان جور و مرگ
آه اى كليد دار جهنم
اينجا در اين ديار ستم
هرچه بود ، سوخت
ما را از آتش خشم خدا مگو
اين شام بىستاره
سحر مىشود شبى
اى راويان وحشت و ظلمت
من از شميم ستاره
اى نسيم صبح
از نغمهء صبوح
از لالههاى دشت