صدها چراغ روشن سيّاره مىمُرد * دلبسته خاكىِ پر از آرايه بوديم
ما ، راندگان از جنّت آغوش مادر * خرسند دستِ مهربانِ دايه بوديم
در درّهء گندم فرو رفتيم و . . . رفتيم * وقتى كه ما با ابرها همسايه بوديم
عين بهشتى را كه با گندم ، سپرديم * مىشد به دست آورد و بىسرمايه بوديم
با صد زلالى بايد از صافى گذر كرد * ما ، لايه اندر لايه اندر لايه بوديم
در خاك پوسيديم و بارانى نباريد * چشم انتظار بارش يكآيه بوديم
من مىروم ، خورشيدها چشم انتظارند * بايد ببينم ، ازچهرو در سايه بوديم
عشق و ديگر هيچ
من از عشق ، با درد همبازىام * تو اى مرگ ! تا چند مىتازىام ؟
پريش از هجوم تو ، من نيستم * كه عمرى به همراه تو زيستم
تو چون پوست ، بر جان من بودهاى * مرا با تن خويش اندودهاى
چو از خارش مرگ انباشتم * به ناخن سر پوست برداشتم
به چنگال كاويدم اين پوست را * كه شايد بيابم ره دوست را
كشيدم ، كشيدم به چنگال خويش * نه انديشه كردم بر احوال خويش
به خون دركشيدم تن خويش را * پريشيده عقل كجانديش را
سر ناخنم ، پوست را بردريد * چو فوّاره خون از رگم برجهيد
پسِ پشتِ خون ديدم آن راه را * گزيدم ، گدار گذرگاه را
چو فوّاره پيچان به خود در شدم * وز آنسوى آيينهها برشدم
عروج من از چاه آغاز شد * درِ پشتِ آيينهها باز شد
از اين سوى تا سوى او راه نيست * تفاوت بهجز گردى چاه نيست
اگر تو از اينسوى گردش كنى * هماره در اطراف چرخش كنى
و گر پاى را اندكى پس كشى * به جان ، سطح آيينه را مَس كشى
ز مرز قرينه گذر مىكنى * به اعماق هستى ، سفر مىكنى