تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 103

مساهمون:

ص١٠٣
صدها چراغ روشن سيّاره مىمُرد * دلبسته خاكىِ پر از آرايه بوديم ما ، راندگان از جنّت آغوش مادر * خرسند دستِ مهربانِ دايه بوديم در درّهء گندم فرو رفتيم و . . . رفتيم * وقتى كه ما با ابرها همسايه بوديم عين بهشتى را كه با گندم ، سپرديم * مىشد به دست آورد و بىسرمايه بوديم با صد زلالى بايد از صافى گذر كرد * ما ، لايه اندر لايه اندر لايه بوديم در خاك پوسيديم و بارانى نباريد * چشم انتظار بارش يك‌آيه بوديم من مىروم ، خورشيدها چشم انتظارند * بايد ببينم ، ازچه‌رو در سايه بوديم

عشق و ديگر هيچ

من از عشق ، با درد هم‌بازىام * تو اى مرگ ! تا چند مىتازىام ؟ پريش از هجوم تو ، من نيستم * كه عمرى به همراه تو زيستم تو چون پوست ، بر جان من بوده‌اى * مرا با تن خويش اندوده‌اى چو از خارش مرگ انباشتم * به ناخن سر پوست برداشتم به چنگال كاويدم اين پوست را * كه شايد بيابم ره دوست را كشيدم ، كشيدم به چنگال خويش * نه انديشه كردم بر احوال خويش به خون دركشيدم تن خويش را * پريشيده عقل كج‌انديش را سر ناخنم ، پوست را بردريد * چو فوّاره خون از رگم برجهيد پسِ پشتِ خون ديدم آن راه را * گزيدم ، گدار گذرگاه را چو فوّاره پيچان به خود در شدم * وز آن‌سوى آيينه‌ها برشدم عروج من از چاه آغاز شد * درِ پشتِ آيينه‌ها باز شد از اين سوى تا سوى او راه نيست * تفاوت به‌جز گردى چاه نيست اگر تو از اين‌سوى گردش كنى * هماره در اطراف چرخش كنى و گر پاى را اندكى پس كشى * به جان ، سطح آيينه را مَس كشى ز مرز قرينه گذر مىكنى * به اعماق هستى ، سفر مىكنى