هر درختى با بر آويز هزاران ميوه زيباست * كاستىها از من و از توست هر افزايش من
تلخى و شيرينى هر ميوهام را بيم كم باد * دست پالايشگرت گر مىكند ، پالايش من
شيرههاى ريشهام در آرزوى خواندن توست * تا بلند عشق پرسرمايه كن پيدايش من
برگذر ، آوندها تنگ است و راه شاخهها دور * هر كشش از توست اى آغاز هر پيمايش من
گر پسندت نيست اين گويش ، تو ديگر گونهاش كن * اينكه پژواك نگاه توست ، نى فرمايش من
. . . نه بر پاى
طناب هميشهء دار بر گردن ،
مرا به كدام سوى مىكشى ؟
دلّال مظلمه !
كه مسلخ همارهء من - اين زمين تلخ -
در گردش است
پىگرد آن سرود - انا الحقّ -
چونان كه رفت آن يار سربلند
ما نيز مىرويم
پيوسته ، راهيان رهايى
در پرواز اوجشان
اينگونه رفتهاند ،
نه بر پاى .