هزارويكشب دگر ، به ماه خيره مىشوم * كه انتظار مىبرد ، به باغ دلگشايىام
ز خود برون شدم بيا ، كه ابر تيره مىرسد * چرا جدا نمىكنى ، از اين همه جدايىام
من از تو گر نگفتهام ، اسير ناتوانىام * تويى كه شاعر منى ، بيا به هم سرايىام
هوا پر از حضور توست ، تو در حوالى منى * كه ماه نقرهگون شده ، به شام آشنايىام
تو چشمههاى روشنى ، نهفته در دلِ نمك * حضور ابر و سبزه در كوير بىريايىام
بكش به خود دل مرا كه « دلنمك » شود دلم * زلالتر ز آينه ! غريق رونمايىام
ز مرز نور تا عبور ، گذر به وادى حضور * نيامدى ، من آمدم ، كنون همه خدايىام
عتيقهء دل من
سكوت من به شب بىستاره مىماند * دلم به پردهء آن ابر پارهپاره مىماند
ستارهء غم من پشت ابر پنهان است * « اميد » آينه ، امّا به خاره مىماند
چگونه با تو بگويم كه از چه مىنالم * حجاب بين من و تو به باره مىماند
من از مسافت احساس با تو دلگيرم * حضور تو به شب يادواره مىماند
عتيقهء دل من صيقل از تو مىگيرد * نگاه تو به بعيد هزاره مىماند
بروب گرد دل باستانىام اى يار * كم از كم اينكه به حجمى نگاره مىماند
به دستهاى حريرى مرا جلايى بخش * بكش بكش به نسيم بهاره مىماند
مرا به موزهء احساس خود پناه بده * كه حسن وصل به عمر دوباره مىماند
اگرچه با من و تو يك هزاره گم شده است * وصال تو به وجود هماره مىماند
تو خود مسيح منى ، با تو زندگى از نو * به شوق خفتن در گاهواره مىماند
شكسته باد سر چرخ در برابر عشق ! * بدون عشق ، جهان نيمهكاره مىماند
بهسوى خورشيد
خورشيد مىتابيد و ما در سايه بوديم * در سايهء انديشهاى بىپايه بوديم
صد ماه ، مىچرخيد بر گرد سر ما * اندوهناك مَهبطى بىمايه بوديم