تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 105

مساهمون:

ص١٠٥
در پرپر غروب كه آتش به كام نيست * خاكستر و جرقّه و باد است و پَرپَرم آرامش نشستن و آغاز گريه‌هاست * گاه طلوع ماه كه خاكسترى ترم هر شب نسيم عشق مرا تازه مىكند * رازى است با نياز من و ناز اخترم من با نسيم مىوزم از هر كرانه‌اى * در لابه‌لاى لذّت « بودن » شناورم شب تا سحر ، كوير و من و سوز عاشقى * غوغاى « اشك و خنده » و سوز مكرّرم شب ، زادن دوباره و روزم به سوختن * ققنوس رويش‌ام من و اين‌سان تناورم هنگامه‌اى است راز و نياز شبانه‌ام * پاداش آنكه « عشق » نشسته به باورم اى عشق ، عشق ! بىتو اگر يك‌نفس كشم * جان از هجوم صاعقه‌اى در نمىبرم

گِل‌آلود تو بودن

اى اميد نازنين پاك و بىآلايش من * اى همه انديشهء آرامش و آسايش تن خاك من سرشار گل‌هاى نروييده است ، بارى * بارور گردد ، بيا تا كم كنى فرسايش من انتظار بارش تو ، كشت خاك تشنه‌ام را * بارور كن اين تب‌آلوده زمين آيش من گاه‌گاهى با نگاهى شعر باران كن ، بباران * اين چه انديشه است در تو ، ترس از گنجايش من خاك گِل خواهد شدن با آب باشد تا چه باك است ؟ * چون گِل‌آلود تو بودن ، بهترين آرايش من با ، نواى باد و باران تو ، شايد تا ترانه * بىتو امّا پر نشد جز خش‌خشى از سايش من اى تو پيرايشگر سر شاخه‌هاى خشك و بىبر * اين زمستان هم به سر شد كى كنى پيرايش من ؟