ما دست به دست مىشود .
از سالهاى دور ، شعر را مىشناختم ، امّا سرايش را باور نداشتم . اوّلين بارى كه سرودهاى را شايسته نگهدارى يافتم ، تابستان سيزدهسالگىام را مىگذراندم و به شيرينىهاى نوجوانىام مىانديشيدم كه صفحهء آغازين ديوان شعرم با سيزده بيت در قالب مثنوى شكل گرفت . تا پايان دوران دبيرستان ، گاهى شعر به سراغم مىآمد ، امّا وقتى از زادگاهم راهى تهران شدم ، تقريبا روزى نبود كه اين يار هميشگى به من سر نزند ؛ به ويژه آنهايى را بيشتر خصوصى و عاشقانهاند و به سالهايى مربوط مىشوند كه تحصيلات دانشگاهىام را به پايان رسانده بودم و خود را آمادهء ازدواج مىديدم .
آن سالها چون امروز شور « شعر » و « نثر » دمى رهايم نمىكرد . با « رياضى » آغاز كرده بودم و با « علوم » به پايان برده بودم ، امّا « ادبيّات » همچنان مرا با خود مىبرد .
همسرم شعر دوست و شعرشناس بود . با هم سختىهاى بسيارى را تاب آورديم تا آبديده شديم . او به فرزندانمان پرداخت و من با دغدغههاى بىامان ، پخته نشده سوختم .
غم « نان » بارها مرا از شعر دور كرد ، امّا اين فراق را چندان تاب نياوردم . باز در شبهاى عاشقانه تنهايىام ، شعر آمد و دستم را گرفت . راز و نياز شبانه و گشت و گذار سحرىام را نوشتم تا چيزى از من ، شايد به يادگار بماند . امّا « غم نان » خود و خانوادهام را هرگز با « قلم » درمان نكردم . از حسابدارى و كارمندى تا مديريّت يك واحد توليدى پوشاك ورزشى ، راههاى بسيارى را آزمودم و در اوقات فراغت به ذوق ادبىام اجازهء خودنمايى دادم ؛ زيرا با اين باورم كه از قلم نان خوردن بال « پرواز » را مىشكند .
رمان « سالهاى بىپناهى » را نوشتم كه در سال 1372 منتشر شد ؛ سالهايى است كه مسئول صفحهء شعر هفتهنامهء « پهلوان » و دبير سرويس سينمايى همين نشريه هستم . به سينما نيز در تصوير و صحنه درود مىفرستم كه آن را كاملترين هنر مىدانم . سيزده قسمت نمايش « دنياى جوان » شبكهء اوّل ، و سيزده ميان پردهء نمايشى
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 100
مساهمون: سيد محمد باقر برقعى
ص١٠٠