*
گذر كن از آيينه و نور شو * نظرهاست سوى تو « منظور » شو
جدالى به پا كن خود و خويش را * در افكن ز پا ، خويش بدكيش را
رسى تا بدان كهكشان غريب * شگفتآور است آن جهان غريب
سراسر همه نور ، نور است و نور * نه خورشيد نزديك ، نه ماه دور
ستاره است هرجا كران تا كران * شكسته است ، بُعد زمان و مكان
شب و روز با هم برابر شده * كوير از نم ابرها ، تر شده
بهار و زمستان درآميخته * به يك خوشهء نور آويخته
به هر نقطه درياى شعر روان * فضا ، مملو روح رامشگران
جهانى است ، لبريز از تازهها * برون از حد و مرز اندازهها
« بهشت » از تماشاش حيران شده * « جهنّم » ز اندوه ويران شده
عروسىِ زوجِ « فراق » و « وصال » * جهان حجلهگاه است و عمرى مجال
*
نمىگويم آنسوى ترها ، كجاست * گمان مىبرى كاين همه ، ادّعاست
تماشاگه دل ، سرو سينه نيست * گذرگاه ، جز راه آيينه نيست
تو گر اصل خواهى خودت را بجوى * و گر وصل خواهى ره « عشق » پوى
كه عشق است نيروى جذب و وصال * بهجز عشق بر پاى ماندن محال
همه عشق ، اين عشق افسانه نيست * بهجز عشق مبنا و پايانه نيست
ققنوس رويِش
من تكدرخت سبز كويرى پرآذرم * در عشق ريشه دارم و از جنگلى سرم
با ريشهام در آتش و مست از مى عطش * در رقص عاشقانه رها گشته پيكرم
مىسوزم از حرارت هر روز آفتاب * خود ، گويى از قبيلهء خورشيد خاورم
پا تا به سر در آتشم و مست و سرخوشم * از بوتههاى مانده بپرسيد اخگرم