تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 104

مساهمون:

ص١٠٤
*
گذر كن از آيينه و نور شو * نظرهاست سوى تو « منظور » شو جدالى به پا كن خود و خويش را * در افكن ز پا ، خويش بدكيش را رسى تا بدان كهكشان غريب * شگفت‌آور است آن جهان غريب سراسر همه نور ، نور است و نور * نه خورشيد نزديك ، نه ماه دور ستاره است هرجا كران تا كران * شكسته است ، بُعد زمان و مكان شب و روز با هم برابر شده * كوير از نم ابرها ، تر شده بهار و زمستان درآميخته * به يك خوشهء نور آويخته به هر نقطه درياى شعر روان * فضا ، مملو روح رامشگران جهانى است ، لبريز از تازه‌ها * برون از حد و مرز اندازه‌ها « بهشت » از تماشاش حيران شده * « جهنّم » ز اندوه ويران شده عروسىِ زوجِ « فراق » و « وصال » * جهان حجله‌گاه است و عمرى مجال
*
نمىگويم آن‌سوى ترها ، كجاست * گمان مىبرى كاين همه ، ادّعاست تماشاگه دل ، سرو سينه نيست * گذرگاه ، جز راه آيينه نيست تو گر اصل خواهى خودت را بجوى * و گر وصل خواهى ره « عشق » پوى كه عشق است نيروى جذب و وصال * به‌جز عشق بر پاى ماندن محال همه عشق ، اين عشق افسانه نيست * به‌جز عشق مبنا و پايانه نيست

ققنوس رويِش

من تك‌درخت سبز كويرى پرآذرم * در عشق ريشه دارم و از جنگلى سرم با ريشه‌ام در آتش و مست از مى عطش * در رقص عاشقانه رها گشته پيكرم مىسوزم از حرارت هر روز آفتاب * خود ، گويى از قبيلهء خورشيد خاورم پا تا به سر در آتشم و مست و سرخوشم * از بوته‌هاى مانده بپرسيد اخگرم