چو خود ديد در دام ، آن بندگى * به سختى به تنگ آمد از زندگى
دلش خون از اين غم كه بر طرف باغ * به جولان هم ، ديد زاغ و كلاغ
بر آن شد كه تا آن قفس بشكند * در و پيكرش را ز بن بركند
رهد تا از آن دام رنج و بلاى * به كوشش درآمد در آن تنگناى
درون قفس هر طرف پرزدى * سر خود به ديوار و بر در زدى
فزودى دمادم به پيكار خويش * قفس را گرفتى به منقار خويش
تلاش آنچه از بخت بد مىنمود * ندانسته بر رنج خود مىفزود
در آخر پروبالش بشكسته شد * ره رستگارى بر او بسته شد
بدانسان كه آخر ز رنج فزون * به كنجى بيفتاد زار و زبون
من آن مرغم و اين جهان چون قفس * فتادم ز فرط تلاش از نفس
فرشتهء اميد
ما اى وطن براى تو در خون نشستهايم * از كوى عافيت همه بيرون نشستهايم
افسرده همچو بلبل و پژمرده همچو گل * از جور دى مپرس كه ما چون نشستهايم
كنج قفس چون مرغ اسيرى شكستهبال * از كيد و مكر دشمن ملعون نشستهايم
در قيد فقر جمله دچاريم و اى دريغ * با آنكه روى گنج چو قارون نشستهايم
ماييم همچو تشنه لبانى به قيد بند * حسرت زده به ساحل كارون نشستهايم
ضحّاك جور ، هستى ما برد و ما هنوز * دلخوش ، به داد و فرّ فريدون نشستهايم
آزادى ! اى فرشتهء امّيد ، بهر توست * كاينسان ميان آتش و در خون نشستهايم
كبابش كردم
گفتم : چشمم ؟ گفت : پرآبش كردم * گفتم : بختم ؟ گفت : به خوابش كردم
گفتم كه چه شد ساكن كوى تو دلم ؟ * گفتا كه بلى ! بود ، كبابش كردم