تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 89

مساهمون:

ص٨٩

گم شد

چه حاصل ديگر از اين ، جان ؟ كه آن آرام جان گم شد * مپرس از حال زار دل كه دل با دل‌ستان گم شد بگو صيّاد را ، زحمت مكش از بهر صيد ما * كه از پرواز ، وامانديم و راه آشيان گم شد من و در انتظار مردن و از مردمان دورى * كه راه زندگانى از گزند زندگان گم شد ز اشكم خاك تن گِل شد ، خراب از سيل غم دل شد * فغان از سينه‌ام برخاست ، امّا راه آن گم شد شده گم ، نور و امّيد وفايش رنج‌ها برديم و در آخر * اثرها از جفايش مانده و خود از ميان گم شد چه مىپويم ؟ چه مىگويم ؟ كجا يابم نشان از او ؟ * در اين وادى كه صدها ساربان با كاروان گم شد

شام ديرپا

تا دور از آن نگار دل‌آرا نشسته‌ايم * رخ از همه نهفته و تنها نشسته‌ايم بوديم ما به كوى وفا همنشين و ليك * او رفت و ما هنوز همان جا نشسته‌ايم آشفته‌خاطريم ز طوفان حادثات * مانند موج بر سر دريا نشسته‌ايم از آه سينه سوز دلم كس خبر نگشت * دور از نظر چو لاله به صحرا نشسته‌ايم دل‌خون و پرخروش و لبم بسته و خموش * همچون شراب در دل مينا نشسته‌ايم ما يوسف عزيز ز كف داده و كنون * حيران به كار خود چو زليخا نشسته‌ايم در وحشت سياهى اين شام ديرپاى * تا سرزند سپيدهء فردا نشسته‌ايم بر من مبر ز ترك تمنّا گمان بد * بال‌وپرم شكسته كه از پا نشسته‌ايم در گلشن اميد به‌جز خار و خس نماند * محنت‌زده به ماتم گل‌ها نشسته‌ايم