بحر خزر ز غرّش امواج خود كند * يادآورى ز نعرهء رزمآوران مرا
نقش قدم نموده عيان روى هر چمن * در كوه و دشت نقشهء تير و كمان مرا
از خشم « مازيار » به دشمن كنايتى است * طوفان بحر و قلّهء آتشفشان مرا
تيغ كشيدهاى است تو گويى ستيغ كوه * در دست مازيار مهين قهرمان مرا
نى با نواى خويش شكايت همىكند * از « كوهيار » و كينهء « عبّاسيان » مرا
گويدت سكوت كوه و خموشى جنگلش * از راز روح سركش اسپهبدان مرا
جاويد اى بهشت زمين زى ، كه دادهاى * شور و نشاط و يار بسى مهربان مرا
از چه ستايشت نكنم ز آنكه بىدريغ * داد آنچه را كه خواست دلم رايگان مرا
بايد كه پاس نعمت آن داشت چونكه داشت * ديرى به خوان نعمت خود ميهمان مرا
دلشدگان
بر سر مهر و وفا با همه ناز است هنوز * پس دل من ز چه در سوز و گداز است هنوز
هرچه كردى به دلم از تو گذشتم بازآ * درِ اين غمكده بر روى تو باز است هنوز
ناز كن ناز كه بر درگه جانپرور تو * اين دل خون شده را روى نياز است هنوز
گرچه پاى طلب افتاد ز رفتار ، ولى * دست امّيد بهسوى تو دراز است هنوز
جلوهاى كرد رُخش گاه نماز و دل از آن * جلوه عمرى است كه در حال نماز است هنوز
دل ديوانهء ما بستهء صد دام بلاست * زلف پرپيچ و خمش سلسله ساز است هنوز
ما رسيديم به مقصود به يك ظرفه نگاه * زاهد آوارهء وادى حجاز است هنوز
ناز و الفت به هم آميخته چون شير و شكر * بين چشم من و او صحبت راز است هنوز
گرچه عشق تو همه هستى ما داد به باد * بهر ما دلشدگان روحنواز است هنوز
مرغ اسير
يكى مرغ خوشخوان آزادهاى * ز آزادگى دل ز كف دادهاى
به دامى درافتاد و انجام كار * كشاندش به كنج قفس روزگار